پارت دوم :

متعجب و هنگ کرده چشم‌هام رو گرد کردم و با صدای لرزونی لب زدم: چرا؟ گربه بود من دیدم.
فقط شکاک نگاهم کرد که آب دهنم رو سخت قورت دادم و مظلوم به سمتش راه افتادم که به طرف خونه راهنمایی‌ام کرد و خوشبختانه خودش هم باهام داخل اومد.
با خیال راحت نفس عمیقی کشیدم و به سمت اتاقم را افتادم که نیما‌ هم خودش و روی مبل پرت کرد و خوابالو گفت: بگیر بخواب! شبگرد نبودی که اونم شدی.
حرصی چشم غره‌ای نثارش کردم که اهمیتی نداد و پتو و روی سرش کشید؛ منم فورا داخل اتاق رفتم و شماره‌ی معراج رو گرفتم که با بوق اول جواب داد و با صدای آرومی گفت: چی شد؟ 
حرصی دندون‌هام و روی هم فشار دادم با آروم‌ترین صدای ممکن لب زدم: درد نگیری معراج! دیدی چی کار کردی؟ 
بدجنس خندید و گفت: چیزی نشده که؛ بیا بیرون ببینمت.
عصبی خودم و روی تخت پرت کردم و غریدم: حرف نزن! همونجا می‌مونی، نیم ساعت بعد بی سر و صدا میری بیرون فهمیدی؟ 
بازم فقط خندید که حرصی گوشی رو قطع کردم و دراز کشیدم.
اصلا حوصله‌ی خل و چل بازی‌های این رو نداشتم؛ پاک مغزش رو از دست داده بود.
درسته از اولم عقل نداشت، اما باز قابل تحمل‌تر بود.
کلافه چشم‌هام و روی هم گذاشتم بدون فکر به کارهای عجیب معراج پتو و روی سرم کشیدم و سعی کردم بخوابم و موفق هم شدم، اما فردا...
***
با لبخندی از کنار انبوهی از بچه‌ها که جلوی دکه به صف شده بودن گذشتم و آروم و شمرده شمرده به سمت ساختمون راه افتادم.
اتفاقی که برای ما افتاد و بعد عید و تعطیلاتش، کاری کرده بود که یه بیست روزی مدرسه تعطیل باشه.
اما حالا که اینجا می‌فهمم چقدر دلم برای غر زدن به پسرها تنگ شده بود.
با آرامش پله‌های‌ ساختمون رو بالا رفتم و همون‌طور که به در مدیریت نگاه می‌کردم، به سمت دفتر راه افتادم‌.
امروز هیچ خبری از میثم نبود؛ دیگه مثل قدیم ساعت خروجش و با من یکی نمی‌کرد تا هم قدمم بشه.
البته شایدم چون معراج پیشش بوده باهم زودتر اومدند، اما هر چی که بود و هر چی که هست، یه حس عذاب وجدان شدید نسبت بهش داشتم.
نفس کلافه‌ام رو بیرون فوت کردم و با دو تقه آروم وارد اتاق شدم.
میثم پشت میزش نشسته بود و به یه نقطه نگاه می‌کرد.
از بعد برگشتمون هر موقع دیدمش این شکلیه و همه‌ی ترسمم از اینکه نکنه به خاطر من باشه.
سلام کوتاه و آرومی بهش دادم که گیج سرش رو بلند کرد و با نیم نگاهی به من سرش رو تکون داد.
حتی دیگه باهام حرفم نمی‌زد؛ اخم‌هاش رو توی هم کشیده بود و الکی خودش رو مشغول نشون می‌داد.
اصلا خوشم نمی‌اومد این طوری ببینمش؛ دوستش داشتم، مثل نیما و دیدن ناراحتی‌اش ناراحتم می‌کرد.
اما هیچ حرفی بهش نزدم و مظلوم توی جام نشستم.
نمی‌دونم چقدر از این سکوت گذشته بود که کلافه نگاهی به ساعت انداخت و همون‌طور که بلند می‌شد تا زنگ رو بزنه، شماره‌ای رو گرفت.
بی‌توجه به اون نگاهم رو به سمت در دوختم و منتظر به راه رو خیره شدم.
انتظار داشتم بعد از دیوونه بازی دیشبش حداقل بیاد و یه نیم نگاه از پشت در بندازه، اما انگار هیچی قرار نبود بشه.
با صدای میثم و صحبتش با کسی که پشت خط بود، ناخودآگاه و بی‌منظور گوش‌هام رو تیز کردم و گوش دادم که می‌گفت: کجایی؟ چرا انقدر دیر کردی؟ 
نمی‌دونم فرد پشت خط چی بهش گفت که روش رو سمت من برگردوند و متعجب و با لحنی ناباور داد کشید: خونه‌ی نیاز؟ 
کنجکاو یه تای ابروم رو بالا انداختم که با همون لحن ادامه داد: آخه تو چه جوری رفتی تو زیر زمین اونا؟ 
ترسیده یه دستم و روی سرم کوبیدم و همون‌طور از جام بلند می‌شدم به سمت میثم رفتم که با خنده روش و برگردوند و حرصی زمزمه کرد: تو تا این دختره رو سکته ندی ول کن نیستی نه؟ داداششم دیدتت؟
فقط نگاهش کردم که دوباره خنده کوتاهی کرد و بعد دوباره گفت: خدا به داد برسه؛ بدو بیا که الان پس می‌افته.
چیزی نگفتم که تلفن رو قطع کرد و دوباره جدی به سمت میزش رفت و نشست.
داشتم پس می‌افتادم و قلبم تو دهنم می‌زد؛ انتظار داشتم چیزی بگه اما خونسرد یکی از پرونده‌ها رو باز کرد و مشغول شد.
ترسیده دوباره توی جام نشستم و خیره نگاهش کردم و پر حرص لب زدم: خب؟ 
گیج سرش رو به سمتم برگردوند و پر سوال نگاهم کرد که به گوشیش اشاره کردم و گفتم: معراج بود؟ خونه ما بود؟ داداشم دیده بودتش؟ 
سرش و به نشونه‌ی تایید تکون داد و زمزمه کرد: اهوم؛ خیلی هم باهاش صمیمی شده بود، خیلی هم ازش تشکر کرده بود که می‌خواد بیاد تو رو بگیره.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • sepi

    0

    بخاطر داستان رمان و شخصیت هاش

    ۱۰ ماه پیش
  • آرتمیس ساروقی

    0

    منو باش فکر میکردم داداش نیاز بعد فهمیدن قضیه عصبی میشه🤣

    ۱۲ ماه پیش
  • حانی

    3

    چرا باید همش نظر بدمممم

    ۱ سال پیش
  • واقعا معرکست

    1

    خیلیییییی خوبه😂👍

    ۱ سال پیش
  • رویا

    1

    عالیه من وافعا عاسق این رمانم

    ۲ سال پیش
  • فاطی

    0

    عالیییی

    ۲ سال پیش
  • نفس

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • محی

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • مهسا

    0

    عالییی بود من که عاشقشم

    ۲ سال پیش
  • دنا

    0

    من ک عاشقشم

    ۲ سال پیش
  • دنا

    0

    علی من ک عاشقشم

    ۲ سال پیش
  • هههه

    0

    خوب

    ۲ سال پیش
  • محدثه

    0

    خوب

    ۲ سال پیش
  • وانیا

    0

    عزیزم رمانت بسیار خوب بود. خیلی به دلم نشست، میشه بمرسم چجوری داری انلاین پارت گذاری می کنی

    ۲ سال پیش
  • عالی

    0

    بد نبود

    ۲ سال پیش
کپی شد!