اولین مرگ به قلم مبینا حاج سعید
پارت صد و سی و سوم :
نفس عمیقی کشیدم و از پشت سنگ بیرون اومدم. از کنارههای تپه گرفتم و کمی پایینتر، بغل ارتفاع نشستم و به صخره تکیه دادم. چند نفر از نیروهامون هم پایین مستقر شده بودن.
با سنگریزهها مشغول بازی شدم که حواسم جمع ماشینی شد که نزدیک ساختمون ایستاد. ماشین یلدا بود. ازش پیاده شد و با ساک چرمیای که دستش بود، وارد ساختمون شد. اهی گفتم و با کمک سنگهای توی صخره، به پشت سنگ بزرگ برگشتم و پنهان
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۷۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
بهاره
6واااییی حساس شد.ولی تورو خدا نویسنده جون هرکاری می کنی یه کاری کن کارن و کیانا بهم برسن بیچاره دلم برای کارن میسوزه که همش از دست کیانا یا مجروحِ یا حرص میخوره