پارت صد و سی و سوم :

نفس عمیقی کشیدم و از پشت سنگ بیرون اومدم. از کناره‌های تپه گرفتم و کمی پایین‌تر، بغل ارتفاع نشستم و به صخره تکیه دادم. چند نفر از نیروهامون هم پایین مستقر شده بودن.
با سنگ‌ریزه‌ها مشغول بازی شدم که حواسم جمع ماشینی شد که نزدیک ساختمون ایستاد. ماشین یلدا بود. ازش پیاده شد و با ساک چرمی‌ای که دستش بود، وارد ساختمون شد. اهی گفتم و با کمک سنگ‌های توی صخره، به پشت سنگ بزرگ برگشتم و پنهان

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • بهاره

    6

    واااییی حساس شد.ولی تورو خدا نویسنده جون هرکاری می کنی یه کاری کن کارن و کیانا بهم برسن بیچاره دلم برای کارن میسوزه که همش از دست کیانا یا مجروحِ یا حرص میخوره

    ۵ سال پیش
  • رماننننن

    13

    خیلی مشکوک میزنه این ارامشش خیلییییی مشکوکه جای حساس تموم شد

    ۵ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!