پارت دوم :

گوشی را داخل جیب نگذاشته بود که صدای زنگش بلند شد. نگاهی به صفحه‌ی گوشی انداخت. شماره‌ی مغازه بود و وصل کرد:
- الو...
صدای شاگرد مغازه به گوش رسید:
- سلام اوستا. مغازه نمیاین؟
تای ابرویش را بالا داد و گفت:
- خیلی شلوغه مغازه؟! اگه نیام از پسش برمیاین؟
- الان که خوبه اوستا ولی امشب شب جمعه‌اس، حتمی شلوغ‌تر می‌شه. 
جهانیار سوک لب زیر دندان فشرد و جواب داد:
- عصر میام. ظهر رو خودتون بچرخونید مغازه رو.
- چشم اوستا.
خداحافظ گفت و تماس را قطع کرد. پیامک شمیم روی صفحه به چشم می‌خورد:« عشق‌شون قشنگه اما خدا نکنه من و تو قد جیران و اردشیر سختی بکشیم!»
لبخند نیم‌بندی روی لبش نشست. هوا کمی سرد شده بود و با فرو بردن گردن داخل یقه، لبه‌های کت را به هم نزدیک کرد. سمت ماشین پارک شده‌اش مقابل نمایشگاه رفت و سوار شد. 
ساعتی بعد به خانه که رسید، بوی آش رشته در حیاط پیچیده و موتور کامیار داخل حیاط، کنار باغچه بود. درب حیاط را که بست؛ کمند پرده‌ی سالن را کنار زد و صدایش بلند شد:
- داداش جهانم اومد.
پرده را کشید و به استقبال آمد. درب سالن را که باز کرد، هوای سرد پاییزی به داخل خانه هجوم آورد و دخترک با موهای خرگوشی و هودی لیمویی که تن داشت در چارچوب درب ایستاد.
- سلام داداشی... همین الان داشتم می‌گفتم کاش داداش جهان بیاد، مامان آش رشته پخته!
جهانیار با دو انگشت گونه‌ی خواهرش را فشرد و لب زد:
- علیک سلام فسقلی خودم. یعنی من نمیومدم تو زنگ نمی‌زدی با مرام؟
- اول اینکه آخر هفته بیست و یک سالم تموم می‌شه پس فسقلی نیستم! دوم نه اینکه هروقت زنگ زدم اومدی واسه همین! 
لبخند کج جهانیار کش آمد و گفت:
- چهل و یک سالت هم که تموم بشه باز فسقلی خودمی. اینقدر برای من زبون نریز! برو توو یخ زدم.
کمند ریز خندید و از جلوی راهش کنار رفت. وارد سالن شدند و جهانیار درب را بست. کامیار روی مبل لمیده و سرش با گوشی گرم بود. نیم‌نگاهی انداخت و زیر لب « سلام» گفت. جهانیار کتش را از تن درآورد و صدایش را بالا برد:
- سلام حاج‌خانوم، خوبی؟ خداقوت.
طیبه از آشپزخانه سرک کشید و با لبخند گفت:
- سلام پسرم، خسته نباشی. چه خوب که اومدی!
نگاه جهانیار دور تا دور خانه چرخید و با ندیدن آقابزرگ، سمت اتاق رفت که طیبه گفت:
- آقابزرگ سرش درد می‌کرد. بهش قرص دادم خوابیده. نرو توو اتاقش بدخواب می‌شه. 
و بعد صدایش را کمی بلندتر کرد و صدا زد:
- کامیار، کمند... بیاین ناهار آماده‌اس.
ظرف بزرگی از آش رشته که با پیازداغ، نعنا و کشک تزئین شده بود در وسط میز قرار داشت و کنارش سبدهای کوچک سبزی، چند تکه نان و پیاله‌های کشک. 
جهانیار همانطور که چند برگ سبزی برمی‌داشت و لقمه می‌گرفت، پرسید:
- جانان کجاست؟ چرا هر وقت من ظهر میام خونه، اون نیست؟! 
کامیار پوزخندی زد و گفت:
- هه... شبا هم همچین زود نمیاد!
طیبه ابرو در هم تنید و تشر زد:
- کسی از تو پرسید؟ تو رو چه به این فضولی‌ها؟ غذاتو بخور.
جهانیار لقمه‌اش را آهسته می‌جوید و اخم‌آلود و پر ارتیاب مادرش را نگاه کرد و پرسید:
- چه خبره که من نمی‌دونم؟ این دختره کی می‌ره، کجا می‌ره، کی میاد که من خبر ندارم؟! 
- جای بدی نمی‌ره مادر؛ وگرنه بهت می‌گفتم خودم. یه آرایشگاه رفته چند وقته اونجا مشغوله؟
جهانیار قاشق را میان ظرف غذا به بازی گرفته بود و لب باز کرد:
- چند وقته می‌ره؟ من با کار زنونه و محیط خوب مشکلی ندارم که! چرا بهم نگفتید؟
کامیار اطراف لبش را با دستمال پاک کرد و نیشخند زد. با تخسی جواب داد:
- چون می‌ترسه لو بره که آرایشگاه نمی‌ره! 
این‌بار طیبه بلندتر تشر زد:
- خفه شو دیگه کامیار؟ هیچ هم این‌جوری نیست.
رو به جهانیار با ملایمت ادامه داد:
- خودم رفتم دیدم آرایشگاه رو؛ توو بالاشهره. یه سالن بزرگه و چون اونایی که اونجا کار می‌کنن خیلی از اون سانتال مانتالان گفت شاید تو مخالفت کنی.
جهانیار نگاه ناخرسندی به مادرش انداخت و طیبه چشم ریز کرد، ملتمسانه گفت:
- کاری نداشته باش جهان... به خدا محیطش بد نیست. بذار سرش گرم باشه.
جهانیار سرش را به طرفین تکان داد و نفس سنگینش را بیرون داد. سکوتش نشان از رضایت داشت و اخم همزمان نشسته بر ابروهایش می‌گفت رضایتش به اجبار است. 
بعد از ناهار بود که جهانیار با خستگی سمت اتاقش رفت. خودش را روی تخت رها کرد و طاق باز دراز کشید. ساعدش را روی پیشانی گذاشت و پلک بسته بود که تقه‌ای به درب اتاق خورد. 
- بله؟
درب آهسته باز شد و کمند به داخل اتاق سرک کشید. 
- اجازه هست آقا بداخلاقه؟!
لبخندی که روی لبش آمده بود را قورت داد و با همان اخم دستش را بالا برد. دو انگشتش را نشان داد و گفت:
- ‌دو کلمه بگو و برو که می‌خوام استراحت کنم. 
دخترک با لبخند دندان‌نمایی لب زد:
- کتاب رمانی که توو ماشینت، روی صندلی هست رو می‌خوام! 
جهانیار پلک باز کرد و با چشم‌های درشت شده از تعجب گفت:
- تو اونو از کجا دیدی؟! 
- فرشته اومد دم در، رفتم کتاب رو دیدم! از کی تا حالا رمان می‌خونی؟
جهانیار اخم‌آلود لب باز کرد:
- از وقتی می‌خواستم بدونم چند تا فضول دور و برم دارم! برو رد کارت بذار بخوابم.
کمند مصرانه گردن کج کرد:
- داداش تو رو خدا... سوئیچ بده برم بردارمش! 
جهانیار لحظه‌ای نگاهش کرد و دلش نیامد تهتغاری شیرین زبان خانه را برنجاند. اخم‌هایش از هم باز شد و گفت:
- برو بردار، اما شرط داره. بیا واسم یه کمی ازش رو بخون. 
کمند قری به سر و گردنش داد و با خوشحالی جواب داد:
- ای به چشم خان‌داداش. الان میام. فقط سوئیچ؟
- توو جیب کتم، روی جالباسی.
جهانیار این را گفت و دخترک با شوقی شیرین از اتاق بیرون رفت و درب را بست.
 لحظاتی بعد، کمند با کتابی که در دست داشت به اتاق برگشت. لبخند دندان‌نمایی زد و با شیطنت گفت:
- دادا... ش! رفتی جشن امضای کتاب؟ نویسنده اسمت رو نوشته و امضا زده! 
لبخند محوی روی لب جهانیار نشست و با تشر شیرینی لب زد:
- فضولی تو آخه فسقلی؟ بخون ببینم.
کمند لبه‌ی تخت نشست و مصرانه گفت:
- داداشی تو رو خدا بگو دیگه... جریان چیه؟ قول می‌دم بین خودمون بمونه. بگو دیگه...
رد پای خنده در صورت جهانیار پیدا بود و برق نگاهش، دست دلش را رو کرده بود. کمند با اطمینان بیشتر پرسید:
- کجا باهاش آشنا شدی؟ چه شکلیه؟ می‌خوای باهاش ازدواج کنی؟
جهانیار روی تخت نشست و یک دستش را ستون تن کرد. کتاب را از خواهرش ستاند و چشم تنگ کرد. تهدیدوار لب گشود:
- بفهمم به بقیه چیزی گفتی من می‌دونم با تو، حالیت شد؟ هنوز تصمیمم قطعی نیست! حالا هم یا بخون یا پاشو برو که استراحت کنم.
کمند با شور و شوق دست‌هایش را بر هم زد و گفت:
- وایی... خیلی باحاله! مامان چقدر خوشحال بشه تو ازدواج کنی. 
جهانیار تای ابرو بالا پراند و با کلافگی لب باز کرد:
- می‌خونی فسقلی یا نه؟ ای بابا...
کمند بی‌توجه به جهانیار، با لبخند عمیقی زمزمه می‌کرد:
- شمیم اشراقی... زن‌داداش شمیم... 
جهانیار ابرو در هم گره زد و با تحکم گفت:
- پاشو... پاشو برو بیرون.
- عه... داداش لوس نشو دیگه. بده بخونم.
صدایش را زمخت‌تر کرد و باز تشر زد:
- دِ می‌گم پاشو برو!
کمند لب برچید و لحظه‌ای نگاهش کرد. جهانیار سری به دو طرف تکان داد و پوفی کشید:
- بگیر بخون حرف اضافی‌ام نباشه! از اونجا بخون که اون دختره جیران از اردشیر خداحافظی کرد. همون اولشه.
لبخند بر لب کمند نشست و با اشتیاق کتاب را باز کرد:
جیران سرخوش از دیدار اردشیر، به خانه برگشت. سنگ قیمتی را به گوشه‌ی چارقد سفیدی بست و آن را داخل صندوقچه‌ی لباس‌هایش گذاشت. صدای افسانه از حیاط به گوش می‌رسید. از جا برخاست و دو لنگه‌ی چوبی پنجره را از هم باز کرد. به بیرون سرک کشید و گفت:
- سلام افسانه. بیا توو.
افسانه نگاهی به پشت سر انداخت. با لبخند جواب داد:
- سلام دخترعمو. باید زودتر برم. آهو گفت زود برگردم باید کمکش کنم رخت بشوریم. 
مادرش که چند قدم آن طرف‌تر از افسانه ایستاده بود لب باز کرد:
- کجا جیران؟ الان نریمان میاد. ببینه نیستی باز آشوب بپا می‌کنه.
- مگه کجا می‌خوام برم؟ خونه‌ی عمو حیدرم دیگه!
منتظر جواب مادر نماند و عقب‌گرد کرد. با قدم‌های بلند از خانه بیرون دوید و سمت افسانه آمد. دخترک پاتیل مسی را از زن‌عمویش ستاند و همراه جیران راه افتاد. همین که از درب چوبی خانه بیرون رفتند، نریمان مقابلشان ظاهر شد. قلب دخترک بنای تپیدن گرفت و آب دهانش را فرو برد. 
- س... سلام داداش.
نگاه اخم‌آلود نریمان از چشم‌های جیران عبور کرد و به افسانه دوخته شد که با لبخند ملیحی نگاهش می‌کرد.
- سلام پسرعمو، خداقوت. اومدم پی جیران تا بیاد یه کم کمکم کنه. 
نریمان اخم‌هایش را از هم باز کرد و به نرمی پاسخ داد:
- سلام... اشکالی نداره. بیاد.
جیران خوشحال از موافقت برادرش، دست افسانه را آهسته فشرد و همراه هم راهی شدند. ریز ریز می‌خندیدند و دوان دوان سمت خانه‌ی عمو حیدر می‌رفتند. کنار جوی آب رسیدند و هر دو ایستادند. جیران نفس‌زنان لب جوی نشست و مشتی از آب خنک و زلال به صورتش زد. نفسی تازه کرد و با لبخند نیم‌بندی گفت:
- نریمان به هوای تو گذاشت بیام افسانه! دلش گیره پیش تو.
افسانه با خستگی کنارش نشست و پاتیل را کناری گذاشت. پوست سفیدش از فرط گرما به سرخی می‌زد و عرق بر پیشانی‌اش نشسته بود. دستش را در آب فرو برد و با تأثر لب زد:
- نگو این حرف رو جیران! به گوش آهو برسه جیگرش آتیش می‌گیره. خیلی خاطر نریمان رو می‌خواد.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم

    1

    عالیه خدا کنه تا اخرش عالی باشه

    ۱ سال پیش
  • زهرا

    1

    رمانش قشنگه خدا کنه تا آخرش اینجوری باشه

    ۱ سال پیش
  • مهنا

    1

    عالیه رمانش🤍🤍

    ۲ سال پیش
  • اذر

    1

    مثل همیشه رمانش عالیه

    ۳ سال پیش
  • مریم

    1

    خیلی عالی

    ۳ سال پیش
  • مریم

    4

    نویسنده جون نمیشه یکی از دوتا رمانی رو که پارت گذاری می کنین هر روزش کنید🤔🙏

    ۵ سال پیش
  • شانلی

    3

    مثل همیشه رمانات متفاوت و جالب نگارجون عالیه💯💯

    ۵ سال پیش
  • الما

    6

    رمان جالبیه و از شخصیتاش خیلی خوشم اومد و اینکه من اولین باره که دارم رمانتون رو میخونم و امیدوارم که یکی از طرفدار هاتون باشم موفق باشید😊

    ۵ سال پیش
  • (،)(ویرگول)

    4

    خیلی قشنگه رمانش 😊

    ۵ سال پیش
  • مهراد

    5

    عالی هم قشنگ هم غیر منتظره پارت گذاری شد

    ۵ سال پیش
  • لیلی

    7

    دستت دردنکنه نگار جون با رمان های خوبت😘😍

    ۵ سال پیش
  • سیتا

    7

    رمان خیلی قشنگیه😎😎

    ۵ سال پیش
  • Zarnaz

    9

    عالیییییییییییی❣️😍😍😍

    ۵ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!