پارت سی و یک :
نگاه رایمون نم نمک بالا آمد و به چهرهی پرسان و متعجب نینای چشم دوخت.
- این حاجی که تو ازش حرف میزنی یه مبارز سیاسیِ که ساواک بدجوری دنبالشه. به نفعته که زیاد ازش ندونی! من فقط بهت قول میدم به وقتش تو رو با حاجی روبرو کنم، اما الان نه.
نینای گنگ نگاهش میکرد و آهسته سرش را به طرفین تکان داد:
- چرا نباید بدونم؟ تو از کجا میشناسیش؟
رایمون نگاه از دختر برداشت و به سمت دیگری
لطفا صبر کنید...

میم
1باز دو قلوهای همسان تو رمانای نگارجون،کاش عکس اینا هم بود،هر چند به شخصیت یکی میاد 💙