پارت سی :

 درب بالای راه پله را باز کرد و وارد انباری شدند. نینای هراسان اطراف را نگاه می‌کرد و دهانش از فرط اضطراب و ترس خشک شده بود. رایمون اطراف را نگاهی انداخت و گفت:
- بیرون بارون میاد... بیا برو پشت اون آهن‌پاره‌ها و چوب شکسته‌ها قایم شو. زود باش! 
نینای سمت انتهای انبار رفت. عبور از بین آن همه آشفتگی و درهم ریختگی وسایل ترق و ترقی به راه انداخته بود و رایمون با اضطراب می‌گفت:
- آروم‌

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    خیلی شانس آورد رایمون خونه بود،یکم عجیب بود اینا تو تضاهرات بودن اسم حاجی سایه به گوششون نخورده باشه 🤍

    ۱ سال پیش
  • M

    1

    پارت خیلی استرس آوری بود ! تمام لحظاتی که ساواک دنبالش بودن رو با استرس و تپش قلب خوندم !!

    ۵ سال پیش
  • Mari

    2

    چق چندش اور بود تصوره اینکه الان جای نینای باشی بین موش وعنکبوت😂😂

    ۵ سال پیش
  • آیناز

    2

    وای موش🥺 خداروشکر رایمون حاجی رو می شناسه 😍

    ۵ سال پیش
  • S...

    2

    ایششش یه لحظه فکر کردم موش و عنکبوت ها رو سر و کله ی من ان😂😑 رایمون الکی جانماز آب نکش که تو هم از دست رفتی😁 خدا کنه سر پیدا کردن ایمان بیشتر از این دردسر نکشن🥺

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️