پارت سی و یک :

 نگاه رایمون نم نمک بالا آمد و به چهره‌ی پرسان و متعجب نینای چشم دوخت.
- این حاجی که تو ازش حرف می‌زنی یه مبارز سیاسیِ که ساواک بدجوری دنبالشه. به نفعته که زیاد ازش ندونی! من فقط بهت قول می‌دم به وقتش تو رو با حاجی روبرو کنم، اما الان نه.
نینای گنگ نگاهش می‌کرد و آهسته سرش را به طرفین تکان داد:
- چرا نباید بدونم؟ ‌تو از کجا می‌شناسیش؟
رایمون نگاه از دختر برداشت و به سمت دیگری

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    باز دو قلوهای همسان تو رمانای نگارجون،کاش عکس اینا هم بود،هر چند به شخصیت یکی میاد 💙

    ۱ سال پیش
  • آیناز

    2

    عاااااااالللللییییییی بود مررررررسسسسسسسسسییی

    ۵ سال پیش
  • M

    1

    بلاخره رایمون حرف زد🤩 امیدوارم زودتر نینای رو به ایمان برسونه

    ۵ سال پیش
  • S...

    3

    حدس میزدم رایمون به حاجی ربط داشته باشه🤔

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️