به طعم خون - آنلاین به قلم مرجان فریدی
پارت سوم :
کلاس نسبتا خلوت و ساکت بود.
هوای کلاس خداروشکر خنک بود.
استاد ک خانوم خوش پوش و محجبه ای بود کنار تخته ایستاد.ادبیات فارسی داشتیم
ک من توش صفر بودم!
هیچی از ادبیات ایران نمیدونستم.
خب ایرانی نبودم فقط یه مادرخونده ایرانی داشتم ک از همون بچه گی تو خونه همش باهامون فارسی حرف میزد و زبانم خوب شد
دست خط فارسیمم افتضاح بود.
مطمئنم این ترم ادبیات و میفتم.
اما ادبیات واقعا فوقالعاده قشنگی داشتن.
شعرا و داستاناش محشر بودن.
طوری ک ارزو میکردم کاش بیشتر از این فرهنگ میدونستم.
زیپ کولم و کشیدم و دفترچه ام و دراوردم تا نکاتی ک مینوشت و یاد داشت کنم.
تا صفحه اول و باز کردم خودکار از دستم افتاد.
مات و مبهوت ب دفترچه زل زدم.
خطوط عجیب غریبی ک با جوهر مشکی کشیده شده بودند.
مثلث های در هم پیچیده...دایره های عجیب غریب خط خطی هایی ک عادی نبودن.
مثل یه حروف یا نقاشی بودن.
مبهوت کلمه های نامفهوم و شمرده شمرده نام بردم تا ببینم در مجموع معنای خاصی دارن؟
-m_s_c_u_s_l...
-خانوم کانته!
حس کردم سرو صدایی ک تو مغزم به پا شده بودن ساکت شدن با حیرت سرم و بلند کردم و به استاد زل زدم کنارم ایستاده بود.
همه به من نگاه میکردن.
اخم کرده نگاهم میکرد:
-گفتم از رو متن بخونی تو داری چی میخونی زمزمه ات تمرکز بچه ها رو به هم میزنه!
خواستم سریع دفتر و ببندم ک جلوم و گرفت و دفتر و برداشت.
-این چرت و پرتا چیه کشیدی؟ادبیاتت اینه؟
نگاهم و دزدیدم و کلافه گفتم:
-تکرار نمیشه استاد.
زن اخم کرده گفت:
-حالا ک وقت کلاس و گرفتی از رو این کلمه های چرت و پرتی ک نوشتی بخون ببینم.
سرم بالا گرفتم و با تعجب نگاهش کردم.
-استاد گفتم که...
دفترچه رو جلوم کوبید:
-بخون.
رو ب دانشجو ها گفت:
-فقط میخوایم ببینیم اینایی ک یه ساعته با تمرکز میخونیشون چین!
عصبی نفس عمیقی کشیدم.
-زود باش.
نگاه سنگین همه رو رو خودم حس میکردم
اخه چیشو بخونم؟ چهار تا کلمه بی معنی مسخره.
-m_s_
صدای استاد رو اعصابم خط کشید:
-بلند
عصبی دستام و مشت کردم و دوباره زمزمه کردم:
-msc
استاد با خنده گفت:
-نشنیدیم!
صدای خنده بچه ها بلند شد.
یکی از پسرا با تمسخر گفت:
-زبان جدید اختراع کرده استاد...قدرش و بدونید.
همه خندیدن.
عصبی بلند تر طوری ک همه خفه شن خوندم:
-mscusl...
دوباره صدای خنده اشون کلمه اخر و داد زدم تا بس کنن و مسخرم نکنن.
-mscuslp
هم زمان با دادم و خنده بچه ها کل لامپا و مهتابی و شیشه های پنجره هم زمان با صدای مهیبی شکستن.
همه جیغ زدن و خم شدن خود استادم با وحشت پشت میزش سنگر گرفت.
تنها کسی ک مبهوت خشک شده تو همون حالت نشسته بود من بودم.
کم کم همه از حالت خمیدگی خارج شدن و با وحشت ب اطراف زل زدن.
استاد با ترس از پشت میز خارج شد و با حیرت ب من زل زد.
یکی از دخترا ترسیده خیره به من گفت:
-خ...خون.
دست یخ زدم و خشک شده بالا اوردم و بردم سمت بینیم.
انگشتم و مقابل چشمام گرفتم.
خونی بود!
در کلاس و با سرعت باز کردم و از کلاس خارج شدم.
نفس نفس میزدم.
دستم به دیوار بند کردم کوله پشتیم و روی زمین میکشیدم...قدرت برداشتنش و نداشتم.
همه دانش اموزا از کلاس خارج شدن.
استاد رو به یکی از دانش اموزا گفت:
-زارعی برو دفتر ب مدیر اطلاع بده یکی و بفرستن شیشه ها رو جمع کنن.
دانشجوها پچ پچ میکردن..صداشون و واضح نمیشنیدم.
ولی نگاها رو من بود.
استاد با اخم گفت:
-همه گی ساکت کلاس کنسله اینم اتفاق بود احتمالا گرما یا فشار باعث شده اینطوری شه گاهی پیش میاد طبیعیه.
یکی از دخترا خیره به من گفت:
-استاد اگه یکی از شیشه ها میخورد تو سرمون چی؟ بعدشم این اتفاق عادی نبود.
نگاهم و ازشون دزدیدم و به کتونی هام زل زدم.
صدای پچ پچ ها...
استاد:
-حرف نباشه نبینم شایعه درست کنید.هری پاتریش نکنید قضیه رو.
دانشجوها کم کم متفرقه شدن و وقتی از کنارم رد میشدن سنگینی نگاه و صداشون ازار دهنده بود.
-خیلی عجیب غریبه.
-به نظرت به خاطر دختره بود؟
-چشماش و ببین ترسناکه اصلا یه جوریه سارا دیگه نزدیکش نمیشینم.
-عجب دختریه داداش دیدی چیکار کرد؟
عصبی به کولم چنگ زدم و با سرعت از راهرو خارج شدم.
-هی سیندرلا.
سر جام خشکم زد.
صدای پسر و دقیقا از پشت سرم شنیدم.
عصبی چشمام و بستم.
بسه دیگه!
کولم و به چنگ گرفتم و برگشتم و محکم کوله رو زدم تو سر پسر.
اخی گفت و یه قدم عقب رفت.
عصبی غریدم:
-بسه دیگه دست از سرم...
با برداشتن دستاش از روی سرش تازه شناختمش.
چشمای ابی گرد شدش و بهم دوخته بود.
-وات د فاک چته!
هنگ کرده و خجالت زده نالیدم:
-سام!
دستی ب سرش کشید و صاف ایستاد:
-چته بابا از خداتم باشه بهت بگن سیندرلا.
عصبی دستی به مغنعه ام کشیدم
-ببخشید...چیزه...فکر کردم از پسرای کلاسمونی.
ابروهاش و بالا انداخت:
-اذیتت میکنن!؟ چرا؟
نفس عمیقی کشیدم و بیحوصله چرخیدم و درحالی ک از پله ها پایین میرفتم گفتم:
-ولش کن.
پشت سرم راه افتاد:
-نگرفتمش ک ولش کنم.
لبخند شل و ولی زد:
-بگو دیگه راز دارم.
کلافه همون طور ک به پله ها زل زده بودم گفتم:
-نمیدونم یه جمله عجیب غریب و داد زدم یهو کل شیشه ها و لامپا شکستن سر کلاس...حالا همه فکر میکنن از هاگوارتز اومدم.
سام با خنده گفت:
-چه احمقایی ان! چه ربطی داره به تو!
از پله ها ک خلاص شدم در حالی ک ب سمت در خروجی میرفتم کلافه گفتم:
-همین دیگه...گردن من انداختن دنبال ماجرای تخیلی ان.
سام با خنده دست ب جیب کنارم راه میومد:
-بیخیال بابا حتما لامپا مورد داشتن وقتی ام ترکیدن یه تیکه خورده ب شیشه اونم پوکیده
چیزی جز این نیست.
متفکر درحالی ک عینک دودیم و از کولم درمیاوردم گفتم:
-شاید.
به ساعتش زل زد:
-کلاس نداری دیگه؟
سر تکون دادم:
-دارم ولی اعصابش و ندارم.
به سمت نیم کت رفتم اونجا سایه بود.
-الان اسنپ میگیرم میرم خونه دیگه.
روی نیم کت نشستم و کولم و روی پام گذاشتم
کنارم نشست و خیره ب مقابلش گفت:
-راستی شرمنده تیام یکم پاچت و گرفت مدلشه دوست نداره با غریبه ها بگرده. با هممون اون اول همین طوری رفتار میکرد.
ابروهام و بالا انداختم:
-نه کاری بهش ندارم.
زیپ کولم و کشیدم و دفتر چه ام و دراوردم.
-اینا چین اخه.
به دفتر زل زد:
-چی!
دفتر و باز کردم.صفحه نوشته هارو اوردم.
-اینارو من کشیدم...چند روز پیش سر کلاس یه لحظه مثل خل و چلا شروع کردم ب خط خطی کردن صفحه...حالا امروز متوجه شدم چی کشیدم.
سرش و خم کرد و ب نوشته ها و خط خطی ها زل زد.
-چه مسخره!
با خنده گفت:
-بابا کلاسور من و ندیدی پر شر و وره ادم بعضی وقتا غرق نقاشی یا هرچیزی میشه یهو میبینه یهو یه چی کشیده،مهم نیست.
خیره نگاهش کردم.
-راست میگی؟
به رو به روش زل زد:
-اره جدی نگیر.
لبخند محوی زدم:
-کمکم خودمم داشتم ب این نتیجه میرسیدم یه چیزیم هست...راحتم کردی!
خندید:
-میدونم کلا نقش شل کننده عضلات و دارم.
از جاش بلند شد.
-میخوای برسونمت؟البته ماشین ندارم
لبخند دندون نمایی زد:
-بابام و راضی کنم ب زودی یه صد و یازده مامان میگیرم.
با لبخند نگاهش کردم.واقعا میتونست ادم و شاد کنه
-خوبه هروقت گرفتی برسون.
لبخند زد:
-با کمال میل.
دم در دانشگاه منتظر ماشین شدم.
گوشیم زنگ خورد شماره ناشناس.
گوشی و به گوشم چسبوندم:
-الو؟
صدای مرد مسن:
-خانوم شما کجایی؟
متعجب به تابلو زل زدم:
-لوکیشن زدم که من ورودی دانشکده ام.
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۸۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
Narciss
0اوه داره جالب میشه🤩
۱ سال پیشNadi
0تا اینجا که راضب کننده بود دست نویسنده درد نکنه
۱ سال پیشمهدیس
0خوبهههه
۲ سال پیشآرزو
0عالی
۲ سال پیشآرزو
0عالی
۲ سال پیشF
0خوب
۲ سال پیشجانان
0عالی
۲ سال پیشرویا
2تازه شروع کردم و دوست دارم ببینم چی میشه
۲ سال پیشنازلی
0این پارتش طنز و جالب بود
۲ سال پیشYalda
0عالیههههه 😍😍
۳ سال پیشباران
0عالی
۳ سال پیش
0عالیههه
۳ سال پیشاستلاااااا
1بهترینننن رمانننن خیلیی عالیهههه، دارممم اون کلمات عجیب غریبو میگم ببینم شیشه های خونه میشکنهههه جرررررررر
۳ سال پیش..
0عالیههه
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Narciss
0اوه داره جالب میشه🤩