به طعم خون - آنلاین به قلم مرجان فریدی
پارت یک :
my story is red
داستان من به رنگ قرمز است.
There is no news of blue and pink
خبری از آبی و صورتی نیست.
There is no news of white and black
خبری از سفید و مشکی نیست!
A story in red
قصه ای ب رنگ قرمز
and...To taste the blood
و...به طعم خون.
Everything is red here...
اینجا همه چیز قرمز است...
Even the eyes!
حتی چشم ها!
run
فرار کن!
Or stay and fight
یا بمان و بجنگ!
For Love...
برای عشق...
For blood...
برای خون...
for life
برای زندگی...
این قصه،قصه منِ
منِ یتیمِ یتیم خانهِ فرشتگان زمینی!
منِ عجیب و غریب و همیشه تنها.
منِ متفاوت با همه.
همیشه اونا رو میدیدم.
چشمای قرمزشون و به یاد دارم.
مگر میشه چشم ها قرمز باشند؟
پوست زیادی سفیدشون.
خالکوبی یک شکل و ترسناکشون.
اونا کین؟
من کیم؟
اینجا کجاست؟
چرا همه چیز قرمزه...
از قرمز بدم میاد...
از خون بدم میاد.
اما از اون...
بزارید بریم سراغ اول اولش...
شایدم وسطاش!
اینجا خوبه...از حوض آبی و ماهی قرمزم شروع میکنم...اینجا خوبه:
دستم و روی سرم گذاشتم.
شالم روی شونه هام افتاده بود.
موهام ب پیشونی و پشت گوشام چسبیده بود.
با پنجه هام موهام و بالا زدم.
شالم و روی شاخه درخت انداختم.
گرما زده پیرهن پسرانم و در اوردم و کنار حوض انداختمش.
تی شرت مشکی و اور سایزم و با یه حرکت دراوردم.
بند تاب سفیدم و روی شونم درست کردم خم شدم و آل استارای قرمزم و دراوردم.
شلوار جین زاپ دار و زغالیم و ب سختی تا مچ تا زدم.
مستقیم روی لبه حوض نشستم و پاهام و تو آب خنک حوض فرو کردم.
حس کردم نصف خستگیم فروکش کرد!
نفس راحتی کشیدم.
ماهی نارنجی و کوچیک تو حوض خودش و به مچ پاهام میزد و ماهی قرمز رنگ دور پاهام میچرخید.
به لاک مشکی پاهام زل زدم.
چرا زیر آب پاها خیلی سفید تر دیده میشدن؟
لبخند زدم.
دلیل علمی داشت قطعا!
نفس عمیقی کشیدم.خم شدم و شیر کنار حوض و باز کردم.
مشتم و پر آب کردم و به سمت صورتم پرتابش کردم.
آب با ضربه به صورتم خورد.
حس کردم دلم باز شد..
-دختر آمدی! چرا وسط حیاط با تاب نشستی همسایه ها ببیننت چی!
غرغر کنان درحالی ک قفس قناریش و به سمت لبه پنجره میبرد گفت:
-مامانت ک حرف تو گوشش نمیره...تو ام از اون بد تر...بابا اینجا ایرانه...مسلمونن...
خندیدم:
-اوکی اوکی!...گرمم شده بود.
بلند شدم از حوض خارج شدم.
پاهای خیسم و روی مزائیکای داغ گذاشتم.
-چه قدر هوا گرمه عزیز خانوم!
درحالی ک شیشه آب قناریش و میزاشت کنار قفس گفت:
-گرمه دیگه برو تو خونه جلو کولر.
خسته خم شدم و پیرهن چهار خونه مشکی قرمزم و برداشتم.
نگاهی به پشت سرم انداختم.
حوصله عقب گرد و برداشتن شالم و نداشتم.
بیخیال...بعد میام سراغش!
از دو تا پله منتهی به در خونه بالا رفتم.
پام و با پادری خشک کردم و وارد راهرو شدم.
موکت سبز تیره رو از نظر گذروندم.
جلوی آینه نصب شده روی جاکفشی موهام و بالا زدم.
راهرو رو گذروندم و وارد پزیرایی شدم
مستقیم روبه روی آشپزخونه ایستادم.
باد کولر ابی مستقیم بهم میخورد.
با لذت چشمام و بستم.
-آخیش.
-کولر و خاموش کن از حموم اومدم.
در اتاق باز شد هم زمان ک موهاش و با حوله خشک میکرد وارد پزیرایی شد.
با اخم گفتم:
-گرممه.
با اخم نگاهم کرد:
-منم سردمه!
کلافه نفس عمیقی کشیدم.
-هوف.
کولر و خاموش کردم و خودم و روی مبلای سرمه ای رنگ با کوسنای آبی شوت کردم
آویسا کنارم نشست.
سوهان به دست پاش و رو پاش انداخت.
ابروی چپش و بالا انداخت:
-از دانشگاه میای؟
سر تکون دادم:
-رفتم کارای انتخاب واحد و کردم سخت بود کاراش چون سوابقم از یه کشور دیگه بود.
سر تکون داد:
-اووم.
دستش و بالا برد تا کلاه حموم و از سرش دربیاره ک حولش کنار رفت با دیدن خالکوبی رونش با بهت گفتم:
-این چیه!
هول شده سریع جلوی حوله رو گرفت.
فوری سمتش خم شدم و حوله رو کنار زدم.
روی رونش تا شکمش یه تتو مثل مار داشت ک پیچیده شده دور رونش.
با بهت سرم و بالا اوردم.
با اخم نگاهم میکرد.
-این چ کوفتیه ؟
حولش و با حرص درست کرد.
درحالی ک بلند میشد با حرص گفت:
-۱۷ سالمه ها خیر سرم!
با اعصبانیت با پام به پشتش کوبیدم:
-خفه شو ببینم.
درحالی ک دستش و رو رونش میزاشست با حرص داد زد:
-اصلا مگه خودت چند سالته ۱۹ سالته.
با حرص نگاهش کردم:
-احمق خر...مگه سه جات و تو این سن تتو نزدی مامان میخواست جرت بده! رو ناف دیگ چه صیغه ایه.
صورتش و کج کرد:
-به تو ربطی نداره.
با حرص بلند شدم و داد زدم:
-دهنت و ببند میری پاکش میکنی این گوهو
چشماش گرد شد...
جیغ زد:
-پاک نمیکنم به تو ام ربطی نداره...
به سمتش رفتم و مقابلش ایستادم.
-اون روی سگ من و بالا نیارا! پیریسینگ و صد جور غلط کردی هیچی نگفتم هر روز با یکی میگردی هیچی نگفتم...کل محل تو یه هفته آمارت و دارن از مدرسه تا خونه دنبالت راه میفتن
حالام خالکوبیت اونم مار دو سرت مونده بود.
با حرص پاشو ب زمین کوبید و جیغ زد:
-تو خوشگلی ولی خودت و مثل احمقا درست میکنی من معمولیم خودمو خوشگل میکنم! به تو ام ربطی نداره.
موهاش و با دستم چنگ زدم ک جیغ زد:
-سگ لجن..ولم کن
به ایتالیایی ادامه داد:
-la spazzatura Animale
(آشغال حیوون)
درحالی ک موهاش و گرفته بودم و کشون کشون میبردمش سمت اتاقش داد زدم:
-Sta 'zitto (خفه شو)
جیغ میزد:
-Lasciami...Lasciami
(ولم کن...ولم کن...)
به مچ دستم ناخن میکشید ک با کف دستم زدم تو سرش و انداختمش رو زمین.
نفس نفس زنون انگشت اشارم و سمتش گرفتم:
-Lasciami (بشین)
با گریه جیغ زد:
-ti odio (ازت متنفرم)
با نیشخند خم شدم سمتش و ب فارسی گفتم:
-به یه وَرم!
صدای عزیزخانوم و شنیدم:
-صدای جیغتون تا خونه همسایه میومد نفهمیدم چ طور اومدم...آویسا؟ رونیا؟
نفس نفس زنون درحالی ک با حرص به آویسا زل زده بودم داد زدم:
-اومدم.
آویسا با گریه زمزمه وار فحشم میداد.
درحالی ک از اتاق خارج میشدم غریدم:
-خفه شو.
در اتاق و بستم.
عزیز خانوم متعجب نگاهم میکرد.
با نگرانی چادرش و دراورد و روی دسته مبل انداخت:
-یه دقیقه رفتم خونه زهرا اینا! چه خبرتونه!
به در اتاق اشاره کردم:
-پرو شده.
با نگرانی دستش و رو لپش گذاشت:
-دختر جان چرا میزنی دختر بیچاره رو؟ چیکار کرده مگه؟
عصبی بلند طوری ک آویسا بشنوه داد زدم:
-گ...وه زیادی خورده.
اویسا از پشت در با حرص جیغ زد ک خندیدم.
عزیز خانوم رو ب من اروم گفت:
-الان پیش همسایه بودم...میگفت نوه کوچیکت و با پسر دیده ته کوچه.
با بغض درحالی ک با پر روسریش اشکش و پاک میکرد گفت:
-این دختر ابرو نمیزاره برامون...میدونم تو خارج بزرگ شدید...ولی درست نیست به خدا.
دستی ب گردنم کشیدم:
-اقتضای سنشه عزیز خانوم...من و مامان ادبش میکنیم.
عزیز خانوم با گریه نگاهم کرد:
-شیر مادرت حلال بوده دختر جان.
خشک شده نگاهش کردم.
حس کردم گر گرفتم.
عزیز خانوم با دیدن چهرم هول شده بازوم و گرفت:
-م..منظ...
نزاشتم بیشتر از این عذاب وجدان بگیره:
-چیزی نیست...میرم...هوا بخورم.
عزیز خانوم با نگرانی نگاهم کرد.
چنگی ب موهام زدم از خونه خارج شدم.
از پله ها پایین رفتم و کنار حوض نشستم.
خیره به ماهی ها لبخند زدم.
دستم و اروم تو آب حوض فرو کردم.
خیره به ماهیا زمزمه کردم؛
-اصلا مگه شیرمم داده!
رو ب ماهی قرمزی ک دور خودش تاب میخورد گفتم:
-مامان تو ام ولت کرده؟
صدای دسته کلید شنیدم.
به فاصله کمی بعدش در حیاط تکون خورد.
سرم و چرخوندم.
در حیاط باز شد.
مامان درحالی ک در حیاط و پشتش میبست وارد شد.
با دیدنم عینک دودیش و برداشت.
-رونیا تو هوای گرم تو حیاط چیکار میکنی!؟
خون دماغ میشی برو خونه.
درحالی ک بلند میشدم گفتم:
-به به عسل خانوم...ابرو کمون.
لبخندی زد و درحالی ک دستش و رو کمرم میزاشت من و ب سمت پله ها هدایت کرد.
-خونه پیدا کردی؟
درحالی ک کفشاش و در می آورد گفت:
-هوف پختم!
پشت سرش وارد خونه شدم.
عزیز خانوم از آشپزخونه خارج شد
-خوش اومدی مادر.
مامان کیفش و روی مبل گذاشت:
-آویسا کجاست؟
وارد اشپزخونه شدم دریخچال و باز کردم.
یه دونه سیب از تو سبد برداشتم.
درحالی ک سیب و گاز میزدم با دهن پر گفتم؛
-قهر کرده زدمش.
مامان تعجب سمتم چرخید:
-باز چیکار کرده!؟
عزیزخانوم ب جای من جواب داد:
-بگو چ کارایی ک نکرده.
مامان با اخم درحالی ک مانتو جلو باز زرشکیش و درمیاورد گفت:
-چیکار کرده؟
گاز دیگه ای به سیب زدم:
-تتو زده..مامان با اخم نگاهم کرد:
-تتو؟ دوباره؟
به رونم اشاره کردم با خنده گفتم:
-یه مار کشیده از رون پاش تا شکم.
با بهت نگاهم میکرد.
عصبی ب سمت اتاق رفت و دستگیره و بالا پایین کرد.
در باز نمیشد از اون سمت در و قفل کرده بود.
به در کوبید:
-در و باز کن ببینم! مگه نگفتم گند نزن ب هیکل و پوستت؟ پوست ب اون سفیدی و زشت کردی.
یعنی چی؟ بی اجازه چرا هر غلطی دلت میخواد میکنی؟
عزیز خانوم لب گزید و روی مبل نشست؛
-چند بار گفتم با اون پسره غربی ازدواج نکن.
گوش نکردی پاشدی رفتی رُم حالا ببین.
این از تیپ دخترات...این از این ک همه پسرا محله رو دور خودش جمع کرده.
زبونم و روی لبم کشیدم
مامان با اخم رو ب عزیزخانوم گفت:
-مامان الان وقت این حرفاست؟
عزیز خانوم کلافه گفت:
-چیه دروغ میگم؟ شوهرتم ک جوون مرگ شد حالا دستش از دنیا کوتاهه ولی خب دخترم الان میشه با این دختر تو ایران زندگی کرد؟ ابروت و میبره؟
مامان عصبی ب در اتاق کوبید:
-آویسا با تو نیستم مگه؟
صدای اویسا با جیغ همراه بود:
-دست از سرم بردارین.
با خنده رو ب مامان گفتم:
-هی بشینین فیلمای امریکایی ببینید ببین جو گیر شده.
به در اشاره کردم:
-یکم دیگه حتما یه چیزیم میشکونه!
مامان با اخم نگاهم کرد:
-تو هم نخند حالا هی...
با صدای شکستن چیزی چشمام گرد شد با خنده گفتم:
-بیا!
مامان عصبی به در کوبید:
-بچه بازیات و تموم کن...
رو ب عزیزخانوم گفتم:
-خود مامانمم ک مث همین فیلما رفتار میکنه!
عزیزخانوم چشم غره ای حواله ام کرد.
شونم و بالا انداختم:
-به من چه.
در اتاق اروم باز شد مامان با اعصبانیت ب درکوبید و وارد اتاق شد
اویسا با گریه فوری رفت روی تخت نشست و کوسن و جلوی صورتش گرفت.
ابروهام و بالا انداختم و کنار در ایستادم مامان عصبی داد زد:
-هیج معلوم هست چیکار میکنی؟
آویسا با گریه جیغ زد:
-از اینجا متنفرم...کاش نمیومدیم.دلم برای خونه تنگ شده.
زبونم و روی لبم کشیدم.
مامان نفس نفس زنون غرید:
-بچه بازی درنیار...خودتم میدونی ک نمیتونستم تنهایی اونجا از پس مخارج بربیام ب علاوه ک مامان بزرگت تنها شده بود.
اویسا با حرص داد زد:
-از اینجا بدم میاد...به یونی فرم مدرسش اشارع کرد ک از در کمد اویزون بود:
-از پوشیدن اینا بدم میاد گرمم میشه
با گریه نالید:
-همش میگن موهام و بپوشونم...همش میخوان ناخونام و بگیرم...
پاهاش و ب تخت کوبید:
-من نمیخوام اینجارو...
مامان کلافه به موهاش چنگ زد:
-اقاجون مرده...توقع داری مامانم و تنها ول کنم و برگردم روم؟ اونم وقتی کلی قرض داریم و امنیت نداریم؟
رو ب اویسا جدی گفتم:
-اون قدرام اینجا بودن سخت نیست! تازه است ولی خیلی چیزای قشنگی هست...مردمش مهربونن...زبونشون قشنگه...لباسا و پوششونم فرهنگی و جالبه...قرار نیست تا ابد اینجا بمونیم که...تازه یه ماهه اومدیم دهنمونو صاف کردی
یکی دو سال هستیم بعد برمیگردیم اوکی؟
اویسا با گریه گفت:
-تو عادت داری هی با محیط جدید سازگار شی من نمیتونم.
مامان با بهت چشم از اویسا گرفت و ب من زل زد.
اویسا زیر چشمی نگاهم کرد.
تلافی کرد بلاخره همیشه همین بود!
سرد نگاهش کردم:
-آره...از بغل مامانم ب پرورشگاه...از پرورشگاه به بغل مامانت...از روم به ایران...
نیشخند زدم:
-بعدیش به نظرت چیه؟
مامان با ترحم نگاهم میکرد.
همیشه این ترحم تو نگاهشون رو مخم بود!
خواست بازوم و بگیره ک دستش و اروم پس زدم:
-خوبم!
مامان عصبی غرید:
-آویسا.
دیگه بیشتر از این صبر نکردم.
فوری از اتاق خارج شدم
به سمت راه رو رفتم در اتاق اول و باز کردم و وارد شدم.
این اتاق نسبت ب دوتا اتاق دیگ خنک تر بود.
عکس اقاجون رو دیوار بود.
مهر و سجاده عزیزخانوم یه گوشه اش.
یه پشتی قرمز با دشک کوچیک قرمز رنگ زیرش.
در کمد دیواری و باز کردم و یه بالشت برداشتم.
بالشت و کنار پشتی انداختم.
در پنجره رو باز کردم تا هوا بخورم.
دراز کشیدم گوشیم و از جیب شلوار جینم دراوردم تا راحت دراز بکشم.
دستم و روی پیشونیم گذاشتم و ب سقف رنگ شده زل زدم.
به اویسا فکر کردم..همیشه اینطوری بود.
شاید چون ناتنی بودم
البته حق داشت...اگر من نبودم همه چی برای اون بود...همه محبتا همه نگاها همه عروسکا و لباسا
چرا باید من میبودم؟
مطمئنم همیشه حسرت زود تر ب دنیا اومدن تو دلش میمونه.
اگر زود تر ب دنیا میومد مامانش از منِ بدبختِ بی خانواده خوشش نمیومد تا ب سرپرستی بگیرتم.
و ب فاصله چند سال اویسا ب دنیا میاد.
و من میشم خواهر ناتنی سیندرلا!
و اون سیندرلای خانواده.
کم کم پلکام سنگین شد.
چشمام و بستم.
غرق خواب شدم.
*
زانوم درد میکرد...خون میومد.
تو حیاط پشتی مدرسه خورده بودم زمین.
ویرجینیا با خنده تمسخر امیزش درحالی ک باربیِ زشتش و تو دستش گرفته بود گفت:
-برو خونتون گریه کن...
قهقهه زد:
-البته تو ک خونه نداری...اونا دلشون ب حالت سوخته و ب زور نگهت داشتن.
آویسا کمی اون طرف تر کنار ویرجینیا ایستاده بود.
کوچیک تر بود...بدون واکنش نگاهم میکرد.
پائولو توپ بسکتبالش و ب پشتم زد.
همشون خندیدن..
همه اونایی ک اون طرف تر ایستاده و کمی قبل یکیشون وسط بازی پاشو جلوم گرفت
ک نتیجش با زانو زمین خوردنم بود.
نفس نفس زدم.
گریم گرفته...نباید گریه کنم؟
نمیتونم گریه میکنم.
میخوام بلند شم ولی همون پسر کله هویجی خال خالی خم میشه و از باغچه یه مشت خاک برمیداره و رو سرم میریزه.
باز همه میخندن.
صدای خنده ها...
تپش قلبم...
نفس...نفس...
چشمام خیسه هیچی نمیبینم.
همه چی تاره.
ویرجینیا ب سمتم میاد و خم میشه.
با خنده لوسی میگه:
-از مدرسه ما گمشو بیرون.
هق میزنم...
نفس نفس...
تپش قلب...
زانوم میسوزه...
سایه یه نفر و روبه روم حس میکنم.
عروسک باربی از دست ویرجینیا میفته کنارم..با ترس به فرد قد بلند روبه روش زل زده.
کفشای کتونی سفید رنگ پسرونه.
با یه لکه خون روی بندش.
دوباره اشکام روونه صورتم میشن.
یه صدای ترسناک پسرونه:
-پخ!
ویرجینیا جیغ میزنه و میدوعه سمت خروجی زمین بازی.
همه با ترس دنبال ویرجینیا میدوئن...
موهام روی صورتم ریخته.
گرد و خاک میره تو چشمم.
حالا دیگ کامل چشمام و میبندم.
دستاش دور کمرم حلقه میشه با یه دست بلندم میکنه.
نمیدونم کیه و کجا میره...فقط گریه میکنم.
مثل بابا قد بلنده...ولی بابا نیست...
بابا دستاش گرمه این قدر سرد نیست
بابا ک کتونی سفید نمیپوشه.
من و روی نیم کت میزاره.
با دستم چشمام و میمالم سعی میکنم با گریه چشمام و باز کنم.
دستش و رو موهام حس میکنم:
-همش خوابه کوچولو...تموم شد!
به دستم بطری آب میده.
با گریه سعی میکنم چشمام و باز کنم.
در بطری و باز میکنم.
کمی روی دستم میریزم و اب و ب صورتم میزنم.
صورتم و میشورم.
هقهقه کنان موهام و کنار میزنم.
با گریه زمزمه میکنم:
-ممنون.
سرم و میچرخونم:
-تو کی هستی؟
اما نیست.
با بهت به اطراف زل میزنم.
زمین بازی خالیه.
بطری آب تو دستم.
حتی اویسام ام پیدا نمیکنم.
با بهت چشم میچرخونم.
هیچ جا نیست.
به بطری آب زل میزنم.
یه شیشه مشکی.
-رونیا؟
گیج ب اطراف زل میزنم.
-رونیا؟
صدای کیه؟
دستی رو کمرم میشینه و هولم میده:
-رونیا!
با بهت چشمام و تا اخر باز میکنم.
وحشت زده نیم خیز میشم.خیس عرقم.
نفس نفس زنون سرم و میچرخونم.
اویسا با بهت کنارم نشسته و نگاهم میکنه.
-خواب میدیدی؟ خواب ترسناک؟
حیرت زده نگاهش کردم.
گیج بودم.
دستی ب موهام کشیدم.
-میخواستم بگم بیای شام خیلی وقته خوابیدی.
نفس نفس زنون زمزمه کردم:
-اوکی برو میام.
متعجب بلند شد و ب سمت در رفت.
پاهام و تو شکمم جمع کردم و چنگی ب موهام زدم.
سرم و کج کردم و بلند شدم
به سمت کمد رفتم.در کشومو باز کردم.
لباسام و کنار زدم.
جعبه خاکستریم و پیدا کردم.
نفس عمیقی کشیدم.
در جعبه رو باز کردم.
دست لرزونم و اروم ب سمت جعبه بردم
بطری مشکی رنگ و خارج کردم.
خیره به بطری زمزمه کردم:
-دوباره میبینمت؟
اویسا ظرفا رو کفی میکنه میزارشون تو سینک کناری.
درحالی ک غرق افکارمم قاشق و چنگال و آب میکشیدم و با دستم مایغ ظرف شویی و میبرم.
ماهیتابه رو سیم میکشه
ماست خوری و آب میکشم.
-آویسا.
هندزفری و از گوشش درمیاره و نگاهم میکنه.
-ی..یادته کلاس چهارمو؟
گیج نگاهم کرد:
-من کلاس اول بودم؟
سر تکون دادم:
-اره اون دختر لوسه ویرجینیا؟
سر تکون داد:
-خب؟
خیره به لیوان گفتم:
-وقتی تو زمین بازی من و زدن...و مسخرم میکردن...
اویسا مایع ظرف شویی و به ضرب کنار سینک کوبید:
-اگه میخوای یاد اوری کنی ک وایسادم نگاهت کردم و ازت دفاع نکردم باید بگم من خیلی کوچیک بودم!
نفس عمیقی کشیدم و لیوان و تو جا لیوانی قرار دادم:
-نه...یادته یه مرده اومد کنارم...همه چرا ترسیدن و دوییدن رفتن؟ چیزی ازش یادته؟
اویسا متفکر گفت:
-خیلی یادم نیست...مرد سن بالا ک نبود...سنش زیاد نبود جوون بود...چهرش و یادم نیست فقط یادمه ترسیدیم ازش یه جوری بود...یادم نیست.
خیره به نیم رخش نگاه میکردم.
-هیچی ازش یادت نیست؟
متفکر دستاش و اب میکشید:
-نه فقط یادمه خیلی سفید پوست بود...اگه درست یادم باشه هوا افتابی بود پوستش انگار برق میزد...مثل آینه.
خندید:
-دقیق یادم نیست.
نیشخند زد:
-تو ده سالگیتم پسر خوشگلا روت کراش بودن!
با بهت نگاهش کردم ک دستاش و شست و رفت.
خیره به شیر آب زمزمه کردم:
-کراش؟
نیشخند زدم:
-هرکی هست الان باید بیشتر از سی سالش باشه.
دوتا ظرف باقی مونده رو آب کشیدم و تو جا ظرفی قرارشون دادم تا آبشون بره.
دستام و باحوله خشک کردم و از آشپزخونه خارج شدم.
عزیزخانوم و مامان روی مبل نشسته بودن.
مامان روزنامه دستش بود و با دقت دور قسمتایی ک میخواست و با ماژیک قرمز دایره میکشید.
-خونه پیدا نکردی؟
مامان خیره ب روزنامه گفت:
-یکی پیدا کردم منتهی کوچیکه ب نظرم میشه بهترش و پیدا کرد.
عزیزخانوم با ناراحتی درحالی ک شبکه هارو بالا پایین میکرد و موهای حنایی و کم پشتش و بافته بود یه سمت شونش گفت:
-خونه به این بزرگی چرا پولت و حروم میکنی؟
مامان نیم نگاهی ب عزیزخانوم انداخت:
-نمیشه مامان جان...ما مستقلیم...به علاوه اینجا شما ۴۰ ساله زندگی میکنید همه در و همسایه میشناسنتون...منتظرن دخترام برن بیرون تا شروع کنن ب حرف دراوردن...میخوام بریم وسط شهر یه اپارتمان اجاره کنیم تا ن کسی مارو بشناسه ن ما کسی و با ارامش زندگی کنیم
نگرانم نباش هی میایم سر میزنیم.
عزیزخانوم با لبای اویزون زمزمه کرد:
-باز کیمیا گذاشتن.
برگشتم و به تی وی زل زدم.
گیج زمزمه کردم:
-الان این دختره مثلا پیر شده؟
اویسا با خنده گفت:
-یه عینک گذاشته لباشم یکم سفید کردن شده کیمیا ۵۰ ساله.
ابروهام بالا پرید:
-چه گریمیه دیگه!
با خنده رو ب اویسا گفتم:
-خوبه گریمور اینا نرفته تو سریال گیم اف ترونز
مامان سرش و بلند کرد:
-سریال یوزارسیف و ک من دیدم با این ک مال ۲۰سال پیشه خیلی بهتر از اینه گریماش محشره مخصوصا گریم زلیخا.
نیشخند زدم:
-پس گریمور خفن دارن...منتهی حالش و ندارن.
اویسا با خنده رفت خم شد عینک عزیز خانوم و از رو میز برداشت و ب چشماش زد:
-الان من ۴۰ ساله شدم.
با خنده نگاهش کردم
جلوی در کلاس مغنغه ام و درست کردم.
موهام و پشت گوش زدم.
دستم و بالا بردم و چند ضربه کوچیک ب در زدم
اروم در و باز کردم.
اول چشمم ب دانشجوها خورد ک همشون رو صندلی ها نشسته بودن.
سرم و چدخوندم.
استاد ک مرد میان سال با موهای جوگندمی بود خیره درحالی ک دستش سمت تخته مونده بود نگاهم میکرد.
-سلام استاد.
وارد کلاس شدم.
با چشمای ریز شده نگاهم کرد:
-دانشجو جدیده؟
سر تکون دادم و بند کوله پشتی مشکی رنگ و چرمم و روی شونم نگه داشتم:
-بله.
کمی صدای پچ پج میومد انگار دانشجوها داشتن راجب من حرف میزدن...
احساس بدی داشتم سنگینی نگاه همه رو حس میکردم
من گوشه گیر و منزوی بودم.هیچ وقت دوستی نداشتم...هیچ وقت تو اکیپی نبودم و کسی ام من و دوست نداشت.
از نگاها بدم میومد...
-خودت و معرفی کن.
-رونیا کانته.
خیره نگاهم کرد:
-از کدوم کشور بودی؟
بیشتر ب بند کولم چنگ زدم...استرس داشتم.
جدی جواب دادم:
-ایتالیا رُم
صدای پچ پچ ها بیشتر شد.
-چه طور لهجه ات کمه این قدر؟
از سوالاش کلافه شده بودم.
چشم از کت شلوار چهارخونه خاکستریش گرفتم:
-پدرم ایتالیایی مادرم ایرانی.
لبخند زد:
-پس دو رگه ای!
مات نگاهش کردم! نه...حقیقتا من بچه واقعیشون نبودم ک دو رگه باشم...من حتی نمیدونستم پدر و مادرم کجایی بودن؟ ایتالیایی؟
جوابی ندادم.
-همه میرن اون ور تو اومدی این ور؟
صدای پسر و دنبال کردم.
ردیف سوم با خنده تمسخر آمیزی نگاهم میکرد همه با حرفش خندیدن.
جوابی ندادم.
-یکم طول میکشه با کلاسا وقف بدی خودتو اما ایرادی نداره.
سر تکون دادم.
-بشین
زیر لب تشکری کردم.زیر نگاهای سنگینشون مستقیم ب سمت اخر کلاس رفتم.
دوباره همون پسر بی مزه گفت:
-چه گوشه گیر مستقیم رفت ته کلاس.
همه باز خندیدن.
بی حوصله کولم و روی دسته صندلی تقریبا شوت کردم و نشستم.
صدای دختر های جلو ترم و میشنیدم:
-شکل غربی هاست رنگیه...چ خودشم میگیره حالا!
ابروهام و بالا پروندم و به تخته زل زدم.
اقتصاد میخوندم
هرچند چندان علاقه ای نداشتم ولی بدم نبود
-استاد راجب شاخص بورس سوال داشتم.
بی حوصله خیره به کتونی های سفیدم خودم و با دست باد زدم.
استاد جواب دختر و میداد.
حس میکردم گرما زده شدم.
خودکار مشکیم و برداشتم خیره به صفحه اول کتاب شروع کردم ب خط خطی.
حس میکردم هیچ صدایی نمیاد.
فقط صدای خودکار و میشنیدم ک با شدت روی کاغذ کشیده میشد.
نگاه میخ شدم ب کاغذ بود.
صدای خودکار بیشتر شده بود.
سرعت دستم بیشتر.
فقط خط خطی میکردم. متوجه هیچی نبودم.
-خانوم کانته!
خودکار از دستم افتاد...موجی از سر و صدا رو ناگهان شنیدم.
انگار از سکوت مطلق یهو خارج شده بودم.
مبهوت ب اطراف زل زدم.
همه دانشجوها خیره نگام میکردن.
-پرسیدم کتابا رو تهیه کردید؟ حواستون کجاست؟
با بهت ب استاد نگاه کردم:
-ب...بخشید...حواسم پرت شد
استاد اخم زده نگاهم میکرد.
-بله...تهیه کردم.
سر تکون داد و دوباره سمت تخته برگشت
نفس نفس زنون فوری کتاب و بستم و خم شدم و خودکارم و از روی زمین برداشتم.
چم شد یهو؟
انگار تو خلسه فرو رفته بودم.
نفس عمیقی کشیدم.
چشمام و چند لحظه بستم.
-خسته نباشید استاد.
چشمام و باز کردم.
تموم شده بود؟
همه داشتن وسیله هاشون و جمع میکردن.
استاد تشکر کرد و کیفش و برداشت و از کلاس خارج شد.
کتابم و تو کولم گذاشتم.
خودکارام و تو زیپ جلویی کوله ریختم و بلند شدم.
همچنان یه عده خیره نگاهم میکردن.
نفس عمیقی کشیدم و کلافه از کلاس خارج شدم
با سرعت از راهرو خارج شدم و ب سمت پله ها رفتم.
درحالی ک زیپ کولم و میبستم با سرعت از پله ها پایین میرفتم ک حس کردم پام کشیده شد و تعادلم و از دست دادم.
قبل از این ک با سر ب پله های مرمری برخورد کنم یکی کمرم و از پشت گرفت.
با وحشت ب پله زل زدم
نفسم قفل شده و حس میکردم رو شقیقه هام فشاره انگار خون تو مغزم جمع شده بود.
کمرم به عقب کشیده شد جوری ک رو پله عقبی نشستم.
نفس نفس زنون ترسیده دستم و روی دهنم گذاشتم.
با بهت سرم و چرخوندم.
اونی ک کمرم و گرفته بود از پله ها پایین اومد.
با وحشت ب دختر مو طلایی مقابلم زل زدم.
با دهن باز نگاهش میکردم.
لپش و باد کرد و با نیشخند گفت:
-جلوت و بپا نبودم پخش زمین میشدی
چند بار پلک زدم.
-م...مرسی!
لبخند زد پوست سفید و چشمای درشتی داشت.
دستی به مغنعه اش کشید:
-من دلی ام...
دستش و ب سمتم گرفت.
هول زده دستم و بلند کردم و دستاش و گرفتم:
-من رونیا.
دستم و کشید و از رو پله ها بلندم کرد.
به کفشم اشاره کرد:
-بندت بازه دردسر میشه.
گیج خم شدم و بند کفشم و بستم.
-ایرانی ای؟ لهجه داری!
دستی ب موهام کشیدم و صاف ایستادم:
-یکم لهجه دارم...ن ایرانی نیستم اصالتا ولی با خانواده ایرانی بزرگ شدم.
سر تکون داد:
-حله.
لپش و باد کرد:
-از کلاس جا موندم ازکلاس من اومدی بیرون اقتصاد میخونی؟
درحالی ک با هم از پله ها پایین میومدیم گفتم:
-آره.
لبخند زد:
-حله پس میبینمت
قبل از این ک بره به سمتم چرخید:
-گفتی تازه واردی؟
درحالی ک ب بند کولم چنگ میزدم گفتم:
-اره
با ابروی بالا رفته کامل به سمتم چرخید
لبخند دندون نمایی زد
-پس بیا با محیط آشنات کنم.
لبخند کم رنگی زدم.
بد نبود...میشد یه دوستم پیدا کنم!
-باشه
باهاش هم قدم شدم.
-خب چ کارایی میکنی؟ سر کار میری؟
خیره به پسر عینکی ای ک از کنارمون گذشت و بوی عطر بدی داشت جواب دادم:
-من اموزش شنا میدادم تو رم ولی اینجا هنوز کار پیدا نکردم.
سر تکون داد:
-بریم کافه تریا؟
به نیم رخش زل زدم؛
-آره.
دستی ب گردنم کشیدم:
-تو ام شاغلی؟
ابروهاش و بالا انداخت:
-نمیشه گفت اسمش شغله ولی یه اکیپیم ک موزیک کار میکنیم...راک...گیتار برقی.
به شونم زد:
-کیف میده.
با لبخند نگاهش کردم:
-چه جالب من اصلا استعداد موسیقی ندارم.
خندید:
-میدونم.
گیج کولم و روی شونه چپم انداختم:
-از کجا میدونی؟
با نیشخند دستم و گرفت و بلند کرد:
-ناخنات...دستات...
انگشت سبابش و سمتم گرفت:
-تیپت.
متعجب نگاهش کردم:
-هنری نیستم؟
خندید:
-نوچ.
منم خندیدم..
در شیشه ای و کنار زدیم. وارد تریا شدیم.
سمت چپ سالن جای خالی بود:
-بریم اونجا؟
با لبخند خیره ب قسمتی از سالن دست تکون داد:
-بچه ها هستن بریم آشنات کنم.
کنجکاو نگاهش و دنبال کردم.
گوشه ای از سالن پشت یکی از میزا سه نفر نشسته بودن.
یه دختر و دوتا پسر.دنبالِ دلی به سمتشون رفتم.
استرس گرفتم اما چهرم و حفظ کردم
با باقی دانشجو ها فرق داشتن.
استایلشون مشکی و مخوف بود دقیقا همون طور ک حدس میزدم.اکثر افرادی ک راک کار میکردن
و تو کار موسیقی بودن همین طوری بوتای چرم مشکی و دستبندای سگگ دار تی شرتا و بولیزای تیره...
دقیقا همون طور ک حدس میزدم.
فکر نمیکردم تو ایرانم از این اکیپا باشه
یادمه تو دانشکده رم بود
یه سرگروه اکیپم داشتن ک خیلی رو مخ بود و حسابی میتازوند تو دانشگاه.
-بچه ها رونیا...
لبخند کم رنگی زدم.
همشون ساکت شده و خیره نگاهم میکردن.
اولین نفر پسر مو خرمایی ک چشمای مورب آبی رنگی داشت دستش و ب سمتم گرفت.
لبخند دندون نمایی زد:
-من سامم.
ابروهام بالا پرید بانمک و خوشگل بود.
بیبی فیس بود ولی ن خیلی.
-خوشبختم.
دختری ک مغنعه اش عقب رفته و از تختی بیش از حد مغنعه رو موهاش میشد حدس زد ک موهاش مدل پسرونس دستی ب چتری های مشکیش کشید:
-منم آناهیدم ، آنا صدا کن.
لبخندم و پر رنگ تر کردم:
-خوشبختم.
-پسر مو فرفری دستی ب موهای مشکیش کشید.
نگاهش و از قهوش گرفت و سرش و چرخوند.
سرد نگاهم کرد بی حوصله رو ب من گفت:
-تیام.
منم جدی نگاهش کردم سر تکون دادم:
-.اوکی.
دلی با لبخند رو ب من گفت:
-بشین.
مضطرب نگاهش کردم:
-نه مزاحمتون نمیشم.
آنا با لبخند گفت:
-بشین خجالت نکش.
تیام خیره به قهوش سرد گفت:
-اگه نمیخواد اصرار نکنیم!
اخمام در هم فرو رفت.
سام از زیر میز لگدی به تیام زد اینو از صدای ضربه و تکون ناگهانی تیام فهمیدم.
-تو قهوت و بخور.
با خنده رو ب من نگاه کرد:
-بشین تیام به دنیا ام ک اومده بود یوبس ب پرستارا نگاه میکرد با همه همین طوریه انگار یبوست داره.
خندم گرفت با اشاره دلی صندلی و بیرون کشیدم و نشستم.
آنا به دلی اشاره کرد:
-تو حقِ تیام و خوردی خنده های تیام و دزدیدی تو شکم مامانت.
تیام لبخند کجی زد:
-هرهر!
متفکر نگاهشون میکردم ک سام رو ب من گفت:
-تعجب نکن دلی و تیام خواهر برادرن دوقلو.
متعجب نگاهشون کردم.
تازه متوجه شباهتشون شدم.هردو سفید پوست بودن و چشمایی با طیف رنگ سبز یکسانی داشتن.
با لبخند گفتم:
-چه جالب.
آنا رو ب دلی گفت:
-دلوین ما به جات سفارش دادیم
سرس و ب سمتم چرخوند:
-رونیا برو هرچی میخوای سفارش بده.
لبخند زدم و موهای بیرون زده از مغنعه ام و از جلوی چشمم کنار زدم:
-من چیزی نمیخورم ممنون.
آنا به هیکلم زل زد:
-خب یه نوشیدنی معمولی سفارش بده نگران هیکلتی؟ خوبی ک!
سام با خنده گفت:
-مثل من باش.
چشماش و گرد کرد:
-مثل سگ میخورم بازم همش گرسنمه.
همه خندیدن.
رو به آنا با لبخند جواب دادم:
-نه کلا اشتها ندارم.
انا سر تکون داد و گارسون ب سمت میز اومد.
نوشیدنی های بچه هارو روی میز گذاشت.
اونا حرف میزدن.
گوشیم و از جیب جینم بیرون کشیدم تا خودم و سرگرم کنم.
وارد اینستاگرامم شدم ک با دیدن ایکون تایید تماس و شماره ناشناس ابروهام بالا پرید.
تماس و جواب دادم.
-الو؟
نگاهی به بچه ها انداختم داشتن راجب یه سبک موسیقی حرف میزدن.
-سلام خانوم وقت بخیر.از مدرسه گوهران تماس میگیرم خواهرتون شماره شما رو تو پروندش قید کردن.یه مشکلی پیش اومده برای خواهرتون سریع تر تشریف بیارید.
گیج زمزمه کردم:
-آویسا؟
صدای جدی زن دوباره تو گوشم پیچید:
-آویسا کانته؟ درسته؟ خواهرشونید؟
بهت زده درحالی ک صندلی و عقب میکشیدم و بلند میشدم گفتم:
-خودمم اومدم!
تماس و سریع قطع کردم کوله ام و رو شونم انداختم.
سام خیره نگاهم کرد:
-چیشد!
دستی ب موهام کشیدم.نمیدونستم چی بگم!
گیج نگاهی ب اطراف انداختم:
-یه مشکلی واسه خواهرم پیش اومده تو مدرسه باید برم خوشحال شدم از آشناییتون.
دلوین بلند شد:
-امیدوارم چیز مهمی نباشه.
باهاش دست دادم:
-منم.
رو به جمع لبخند مضطربی زدم:
-فعلا.
سام و آنا متعجب خداحافظی کردن تیامم سر تکون داد.
فوری از تریا خارج شدم.
پام و رو پام انداخته و دست ب سینه به مدیر زل زده بودم.
-مادرتون نمیتونن تشریف بیارن؟
دستی ب گردنم کشیدم و کلافه جواب دادم:
-نه امروز یه مصاحبه کاری داشتن.
سر تکون داد و عینکش و از چشم برداشت.
-چ کاره ان؟
دوست داشتم بگم فضولی! ولی خب نگفتم!
-مدیر بازرگانی.
سر تکون داد و چادرش و روی سرش مرتب کرد.
معاون ک زن خیلی چاق با مانتو شلوار و مغنعه مشکی بود وارد اتاق شد و رو ب مدیر گفت:
-خانوم صحرایی این دختره رو چیکار کنیم؟
خانوم صحرایی خیره به پرونده مقابلش رو به من گفت:
-خب خانوم کانته پدرتون فوت کردن؟ مادرتونم ک حتما ب واسطه شغلشون مدام باید تو سفر کاری باشن تو خارج کشور درسته؟
لپم و باد کردم و بی حوصله جواب دادم:
-بله!
خانوم معاون یه جور نگاهم میکرد ک انگار میخواد با اردنگی پرتم کنه بیرون
شکل آنخماهو تو یوزارسیف بود ورژن زنش!
این عزیزخانوم از وقتی اومده بودیم کل سریالای ایرانی و نشونمون داده بود تا ب قول خودش از فرهنگ غربی جدا شیم و با محیط ایرانی جور شیم.
هرچند دمش گرم! باعث شد خیلی اصلاحات و یاد بگیریم و خیلی چیزا دستمون بیاد.
-با شمام.
متعجب ب خانوم مدیر زل زدم:
-گفتم چند وقته پدرتون فوت شدن به چ دلیل؟
با اخم نگاهش کردم:
-بازجوییه؟
خودکارش و روی پرونده گذاشت و سرش و بالا اورد:
-نه خانوم...ولی لازمه بدونیم.
خانوم مدیر چاقم همچنان با غضب نگاهم میکرد.
-تازگی فوت کردن...کم تر از ۸ ماه.
خانوم معاون رو ب من گفت:
-خواهرتون درسته اون ور بزرگ شده ولی یه ریشه اش ک ایرانیه.یاد نداره قوانین اینجارو رعایت کنه چرا ثبت نامش کردید!
عصبی پام و تکون میدادم:
-میشه بگید چی کار کرده؟
خانوم صحرایی خم شد و از زیر میز کوله پشتی صورتی رنگی و برداشت و بلند شد و ب سمتم اومد.
تا کوله چرخید با دیدن پیکسلا و عروسک خرسی قرمز اویز زیپش شناختمش.
زیپ کوله رو باز کرد و کوله رو روی میز مقابلم برعکس کرد.
هرچی ک داخلش بود ریخت روی میز.
اخم کرده سمت میز خم شدم.
-رژ لب...کرم پودر...فلش پر از فیلمایِ امریکایی و صحنه دار...دستبند و انگشتر...
خانوم معاون همون طور ک نام میبرد خم شد و تاپ توری و زرشکیِ آویسا رو برداشت:
-تاپ!
ابروهام بالا پرید.
-گوشی!
گوشی اویسا رو برداشتم.خاموشش کرده بودن.
-هندزفری!
به هندزفریش روی میز زل زدم.
-اینارو باید بیاره مدرسه؟ مگه اینجا کاواره است!
ابروهام بالا پرید.
خانوم صحرایی رو به معاونِ بی اعصاب گفت:
-اروم باشید خانوم بخشی...حرف میزنیم.
نیشخند زدم و کرم پودر اویسارو نشونشون دادم:
-ضد افتابه رنگم نداره...چرا نباید مراقبت پوستی انجام بدن؟ ک ده سال دیگ پر چین و چروک و لک شه پوستشون؟
در رژ لب و باز کردم:
-ویتامین لبه! یکمم رنگ داره ن درحدی ک غرور یه بچه ۱۷ ساله رو بشکنید کشون کشون بیاریدش طبقه پایین
گوشیش و برداشتم:
-شما ک الان گوشی داری تو کاواره ای؟
اگه بهشون یاد بدید گوشی مجازه اما زنگ درس خاموشش کنن لازم ب مخفی کاری نیست
میتونن کلی استفاده مجاز کنن عقده ای نشن
خانوم معاون عصبی ب فلش اشاره کرد:
-پر فیلمِ کره ای و امریکاییه ک همه صحنه دارن و برای دخترا مناسب نیست میخواید به گناه بندازید دانش اموزا رو؟
فلش و نشونش دادم:
-اگه پر فیلم خارجیه ک ب گناه میندازه بقیه رو چرا خودتون نشستید تک تک چک کردید اون وقت؟ گناه نمیکنید؟ شاید خواسته به دوستش بده تا تو خونه فیلم ببینه...چ لزومی داره قوانین مدرسه رو تو خونه ام رعایت کنن؟
به دستبندش اشاره کردم و با خنده بلند شدم:
-حتما اینم چشم و گوش بقیه رو باز میکنه؟
انگشتر نقره رو از روی میز برداشت:
-خانوم انگشتر نقره تو مدرسه ممنوعه!
ابروهام در هم فرو رفت:
-هدیه تولدشه...بابام خریده بود براش ۵ ساله دارتش هیچ وقت درش نمیاره!
مطالعهی این پارت حدودا ۳۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۸۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
Nadi
0خوشمان امد به به
۱ سال پیشمهدیس
0خوبه
۲ سال پیش...
0عالی
۲ سال پیش...
0عالی
۲ سال پیش...
0عالی
۲ سال پیش...
0عالی
۲ سال پیش...
0عالی
۲ سال پیشنیایش
0خیلیییی خوبههههه
۲ سال پیشS
0عالیهه
۲ سال پیشماتیلدا
0تا اینجا گه خوبه
۲ سال پیشF
0عالی
۲ سال پیشF
0عالی
۲ سال پیشمهدیه
0عالیهههه
۲ سال پیشپریا
0…
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ریحانه
0بنازم من دختر چقدر تو خوبی