پارت صد و شصت و دوم :

بالشتش را بو کردم.

ارام بالشتش را نوازش کردم..چه میشد به خواب میرفتم و وقتی بیدار میشدم او کنارم بود.

نگاهم میکرد و میگفت همه چیز کابوس بوده.

میگفت خواب دیدم.

دوباره مرا محکم به سینه اش میفشرد و من جیغ میزدم. و میگفت اگر دردهایت تمام نشد بغلم کن...

بالشت را محکم به دهانم چسباندم با تمام وجودم جیغ زدم..صدایم را درون بالشت خفه میکردم.

با گریه جیغ می

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • نفس

    2

    دمت گرم نویسنده عالیییییییی بودددد ددددد ❤️

    ۵ سال پیش
  • .

    1

    دارم دق میکنم چرا راستین مرد؟؟؟؟؟؟😪😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭💔💔

    ۵ سال پیش
  • شکلات

    5

    🥺اوووف منکه مرددددددم ... خیلی غمگین بود ، مخم رد داده 💔

    ۵ سال پیش
  • باور

    0

    تموم شد

    ۵ سال پیش
  • sahar

    6

    رمان هاتو خیلی دوست دارم خیلی خیلی قشنگه 💜💛💚💔

    ۵ سال پیش
  • ۳tayesh

    5

    محشرههههه با اینکه غمگینه با اینکه خ گریه کردم ولی محشره همه رمانایی ک تا الان ازتون خوندم مرجان خانم محشرن❤

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️