حکم کن به قلم مرجان فریدی
پارت صد و شصت و دوم :
بالشتش را بو کردم.
ارام بالشتش را نوازش کردم..چه میشد به خواب میرفتم و وقتی بیدار میشدم او کنارم بود.
نگاهم میکرد و میگفت همه چیز کابوس بوده.
میگفت خواب دیدم.
دوباره مرا محکم به سینه اش میفشرد و من جیغ میزدم. و میگفت اگر دردهایت تمام نشد بغلم کن...
بالشت را محکم به دهانم چسباندم با تمام وجودم جیغ زدم..صدایم را درون بالشت خفه میکردم.
با گریه جیغ می
مطالعهی این پارت حدودا ۵۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۹۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
.
1دارم دق میکنم چرا راستین مرد؟؟؟؟؟؟😪😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭💔💔
۵ سال پیششکلات
5🥺اوووف منکه مرددددددم ... خیلی غمگین بود ، مخم رد داده 💔
۵ سال پیشباور
0تموم شد
۵ سال پیشsahar
6رمان هاتو خیلی دوست دارم خیلی خیلی قشنگه 💜💛💚💔
۵ سال پیش۳tayesh
5محشرههههه با اینکه غمگینه با اینکه خ گریه کردم ولی محشره همه رمانایی ک تا الان ازتون خوندم مرجان خانم محشرن❤
۵ سال پیش
لطفا صبر کنید...

نفس
2دمت گرم نویسنده عالیییییییی بودددد ددددد ❤️