اولین مرگ به قلم مبینا حاج سعید
پارت سی و هشتم :
چیز خاصی نگفت؛ جز این که فردا شب یه مهمونی دوستانه گرفته.
تا ببینیم دوستانهش چیه!
***
جام آب پرتقال رو توی دستم گرفتم و توی دستم تکونش دادم. کسل نگاهم رو دور سالن چرخوندم. کس زیادی نبود. کل جمعیت سالن به علاوهی ما، بیست تا میشد. ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
رویا
10در کل رمان خوبیه امیدوارم هیجانش بیشترم بشه ممنون از نویسندش