اولین مرگ به قلم مبینا حاج سعید
پارت سی و ششم :
از پلهها پایین رفتم که توی لابی بچهها رو دیدم. وضعشون از من بهتر بود. تعجبی هم نداشت.
اونها مردن و درشت هیکل ولی من دخترم با هیکل ظریف.
اولین نفر کارن من رو دید. با بهت اسمم رو صدا زد و سمتم اومد. نگاهش سمت کتفم کشیده شد و باعث شد من ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
ساحل
61مرسی مبینا جون ولی یه کم کم بود ولی اشکالی نداره شاید کار داشتی بازم ممنون