پارت سی و سوم :

دست به سینه نشستم و تا مقصد حرف نزدم. 

رو به روی یه مجتمع نگه داشت. داشتم اطراف رو نگاه می‌کردم که دو تقه به شیشه خورد. سرم رو برگردوندم و با دیدن چهره‌ای نا آشنا، کپ کردم. رایان قفل درها رو زد که سوار بشه. 

یه لحظه یادم افتاد علاوه بر ما ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.