اولین مرگ به قلم مبینا حاج سعید
پارت سی و سوم :
دست به سینه نشستم و تا مقصد حرف نزدم.
رو به روی یه مجتمع نگه داشت. داشتم اطراف رو نگاه میکردم که دو تقه به شیشه خورد. سرم رو برگردوندم و با دیدن چهرهای نا آشنا، کپ کردم. رایان قفل درها رو زد که سوار بشه.
یه لحظه یادم افتاد علاوه بر ما ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
n . s
11عالی مثل همیشه 👌🏻ممنون♥