پارت پانزده :
لحظهای از رفتن هستی نمیگذشت که نیما به قصد صحبت با نیکزاد از اتاق بیرون رفت. ستاره را مقابل میز منشی دید. ابروهایش در هم رفت و با اخم ظریفی پرسشگر نگاهش کرد که دخترک فورا گفت:
- کتابم رو تو اتاق جا گذاشتم، اومدم که بردارم.
نگاهش را دزدید. « با اجازه» ای زیر لب گفت و بیتوجه به نیما سمت اتاق رفت. نیما سر به زیر انداخته و زیر چشمی، رفتن ستاره تا اتاق را دنبال کرد. غرورش او را به سکو
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۸۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
...
1من عاشق ستاره شدم فقط کاش باباش باهاش اشتی کنه همیشه همینجور پر انرژی باشه🥺