پارت پانزده :

 لحظه‌ای از رفتن هستی نمی‌گذشت که نیما به قصد صحبت با نیکزاد از اتاق بیرون رفت. ستاره را مقابل میز منشی دید. ابروهایش در هم رفت و با اخم ظریفی پرسشگر نگاهش کرد که دخترک فورا گفت:
- کتابم رو تو اتاق جا گذاشتم، اومدم که بردارم.
نگاهش را دزدید. « با اجازه‌» ای زیر لب گفت و بی‌توجه به نیما سمت اتاق رفت. نیما سر به زیر انداخته و زیر چشمی، رفتن ستاره تا اتاق را دنبال کرد. غرورش او را به سکو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ...

    1

    من عاشق ستاره شدم فقط کاش باباش باهاش اشتی کنه همیشه همینجور پر انرژی باشه🥺

    ۴ سال پیش
  • Zahra

    0

    رمانت خیلی خوبه😍♥

    ۴ سال پیش
  • زینب

    1

    خوب بود

    ۵ سال پیش
  • رکسانا

    8

    نیما جان خوردی🧐😂😂😂نوش جونت هستشم تف کن😂😂😂😂😂😂

    ۵ سال پیش
  • زهرا

    5

    حال نیما بدبخت گرفته شد 😂

    ۵ سال پیش
  • اریل

    19

    خوب ستاره حال نیما رو گرفت ولی نیمایی گناه داشت دلم سوخت خخخ

    ۵ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!