پارت صد و شصت و دوم :
فشار استرسی که سعی توی کنترل کردنش داشتم رو به دستم وارد کردم تا سعید از صورتم چیزی نفهمه.
اولین نفر بابا اعتراض کرد و هر چند که لحنش مودبانه بود اما دلخوریش رو نشون میداد.
- جناب محبی، عجله چرا؟ خب صبر میکنیم تا شما از سفر برگردید. درست نیست که این موقع شب و به همین سرعت عقد کنن.
مهیار هم که متعجب شده بود آروم به پدرش گفت: آره بابا، چرا انقدر عجله داری؟
سعید اما نگاهش به من ب
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
زری
0امیدوارم تهش خوب باشه🥺🥺
۲ روز پیشaram
0ازمهیاربدم امده داره اینجوری زوری کارشوپیش میبره البته باخواستن گندم
۲ روز پیشرایکا
0یعنی امروز دیگه پارت نداریم؟ واای نه
۲ روز پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
داریم قشنگم
۲ روز پیشDarya
1جدی این مهیار در به درم داره به پا بابای عوضیش میسوزه
۲ روز پیشاَسماء
2اِی وای یعنی اون دوتا چی شدن خدا کنه بلایی سرشون نیومده باشه تف به ذات کثیفت سعید قاتل عوضی کاش مهیار همه چیز رو زودتر بفهمه
۲ روز پیشآرا
2چه بلایی سر پدرام و پرهام اومده! مثل اینکه مهیار خودشم تو قتل پردیس دست داشته پس نمیتونه ببخبر باشه
۲ روز پیشتارا
2این دوتا بچه گیر سعید افتادن😕😕
۲ روز پیشراز
2وای خدای من اون دوتا بچه رو گرفتن فک کنم سعید نکبت
۲ روز پیشZ.k
3یعنی مهیار اگه بفهمه دست از گندم میکشه ؟فکر نکنم
۲ روز پیشالهه
4ولی تو این پارت واقعا دلم برای مهیار سوخت بیچاره خیلی عاشق گندمکه و خبرم نداره باباش چه هیولای وحشتناکیه
۲ روز پیشالهه
2آره موافقم سعید واقعا بدترین موجودیه ک آفریده شده
۲ روز پیشرویا
2وای که چقدر سخته بی خبری خدایا این سعید بدترین موجودیه که توی عمرم دیدم
۲ روز پیش
لطفا صبر کنید...

ستاره
0چه اتفاقی برای پدرام و پرهام افتاده