مقبره خدایان مترجم طیبه حیدرزاده
پارت سی و سوم :
پرسید: «چرا قبول کردی به ما بپیوندی؟»
گفت: «به ندای روحم پاسخ دادم؛ این نزدیکترین توصیفی هست که میتونم از اونچه منو به اینجا آورد بگم. روحم مشتاق کاوش این مکان بود.»
ایموجن اون حس رو میشناخت. باندپیچی بازوش رو تموم کرد و گاز رو با چسب بست.
گفت: «تموم.»
گفت: «ممنون، دخترم. عصرها گذشته از زمانی که زنی از من مراقبت کرده.»
گفت: «حالا بهتره کمی بخوابم. شب بخی
لطفا صبر کنید...
