پارت پنجاه و نهم :
اگه چیزی که به ذهنم رسیده بود حقیقت داشت، این بار دیگه حتی ماتئو هم نمی تونست جلوم رو بگیره.
با کسی که جرئت کرده بود چنین کاری بکنه، مثل همیشه برخورد نمی کردم؛ این بار، خودم دست به کار می شدم و اون وقت هیچ کس نمی تونست تضمین کنه چه بلایی سرش میاد.
مشکوک به سمت لیلو برگشتم.
باز اون فکر مسخره به ذهنم رسید اما مدام توی دلم با خودم تکرار می کردم که امکان نداره وگرنه بدجور
لطفا صبر کنید...

المیرا
0وای تیکه هایی که ماتئو به لنزو میندازه چقدر قشنگه، دمت گرم مرد😂. میگه شما شکنجه کن، بی خبر باخبر فرق نداره🤣🤣