راند آخر به قلم عارفه کشیر
پارت شصت و هشتم :
*ماهور*
نگاهی به کتی انداختم که گوشهای از اتاق، با وقار عجیبی نشسته بود و دم بلندش را آرام در هوا تکان میداد. چشمهای سبز و درشتش، بیهیچ درکی از آشفتگی من، روی صورتم ثابت مانده بودند.
با کلافگی دستم را به کمر زدم و گفتم:
- ببین الان من و تو اینجا تنهاییم... معلوم نیست تا کی قراره بیام پیشت و همدیگه رو ببینیم. منم که هیچی از نگهداری گربه نمیدونم! پس چطوره همینجا، توی همین
مطالعهی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴ ساعت پیش تقدیم شما شده است.

عارفه کشیر | نویسنده رمان
قول بده رو حرفت بمونی باز نبینم کراش بزنی ها
۱ ساعت پیشJester
0شاهرخ تا قبل اینکه بره با سارا ، فاکینگ تایپم بود 🤡🔪
۵۷ دقیقه پیش
عارفه کشیر | نویسنده رمان
رو حرفت بمون ها
۳۲ دقیقه پیشJester
0البته میدونی عکسه واسه آتو خوبه
۲ ساعت پیشJester
0خدای من ..
۲ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

Jester
0ایشالا جفتتون به درک حاصل شید 😒 من از این به بعد هیتر شاهرخم