آنتوریوم به قلم اقلیما نائینی
پارت پنجاه و چهارم :
تکانی در جایش خورد. نمیدانست از هوای خاکستری و نم زده پاییزی آن روز بود یا شنیدن صدای او میان هیاهویی که چند قدم آنورتر جریان داشت. هرچه که بود، حالش خوب شد. آن گرفتگی و کلافگی که حس میکرد پر کشید و پیش چشمش جایی میان آسمان محو شد.
- جونت بیبلا. کجایی؟
صدای خش خشی آمد و بعد از نفس صداداری گفت:
- تازه رسیدم خونه. اومدم سر آخر رو بزنم برای فردا. بعدش هم میخوام برم سریع یه سر به مØ
لطفا صبر کنید...

ریحان🌱
0منو این همه خوشبختی و پارت محالهه😂💕 ممنون نویسنده جان🎀