راند آخر به قلم عارفه کشیر
پارت شصت و هفتم :
برای چند ثانیه، ذهنش از حرکت ایستاد. انگار جملهای که شنیده بود، در برخورد با دیوارههای مغزش پژواک برداشت و هر بار، با معنایی تازه، در سرش پیچید.
فکش محکم روی هم قفل شد.
انگار که گدازه های داغ به جای خون؛ در رگ هایش جریان پیدا کرد ناباوری، آرامآرام جایش را به افکار آشفتهای داد که یکی پس از دیگری در ذهنش صف میکشیدند.
از چه زمانی؟
چطور نفهمیده بود؟
سارا از لمس دستان د
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت دیروز تقدیم شما شده است.

عارفه کشیر | نویسنده رمان
میاد شک نکن
۱۹ ساعت پیشالناز
0ممنون نویسنده قشنگم😍🙏
۲۳ ساعت پیش
عارفه کشیر | نویسنده رمان
خواهش می کنم الناز مهربونم😍
۱۹ ساعت پیشمارال
0امیدوارم هرچه زودتر کارش با این دختره تموم بشه چون واقعا رو مخه😡
۲۲ ساعت پیشسارا
1الهی شاهرخ همچین دچارماهور بشی که جونت دربره
دیروز
عارفه کشیر | نویسنده رمان
آمین😭
۲۴ ساعت پیشلیلا
0شاهرخ بدجنس بابا ماهور بچه بوده اگه بهت تهمت زده تو که مردگنده ای چرا افتادی دنبال بچه
دیروز
عارفه کشیر | نویسنده رمان
همینو بگو
دیروزصدف
0اما من با تمام وجود منتظر اون موقعی هستم که پشیمونیِ شاهرخ رو ببینم و التماسش به ماهورُ🥺😂 یعنی میاد اون روز..؟؟ مرسی عارفه جان؛ عالی مث همیشه👌 تشکر گُلی♥️
دیروز
عارفه کشیر | نویسنده رمان
قطعا میاد.. باید بیاد😂
دیروزJester
0اگه ماهور بفهمه واقعا ضربه میخوره و میدونمم که سارا بهش میگه 💔🙂
دیروز
عارفه کشیر | نویسنده رمان
معلومه که میگه🥲
دیروزمهسا
1واقعا حال من از سارا بهم می خوره چقدرفتارش بده
دیروز
عارفه کشیر | نویسنده رمان
منم همینطور
دیروزMilo
0چیشود😳 نه نه نه نه😶
دیروزJester
0ای فلک تا کی کلک🗿🚬 چی میشد جای این دختره ماهور بود
دیروزJester
1سارا میکشمت ، تو باغچه ی خونمون زیر درخت نارنگی چالت میکنم ، عید به عید کفای فرشو به خورد تنت میدم 🤡🔪 از شاهرخ فاصله بگیر
دیروزJester
0حاج رسول میدونه داری داف پشت داف بلند میکنی آقا شاهرخ🤣
دیروزJester
0یعنی چی روز زانوهات بشین 😈😏 ..
دیروزJester
0اوهه.. وات فاک
دیروز
لطفا صبر کنید...

الناز
0جان☹️☹️بیب و..😤😤 هی شاهرخ یعنی بیاد اونروزی که نمیدونم از چی ولی بسوزی فقط