تقدیر ترانه به قلم سودابه غیاثی فر
پارت صد و ششم :
با صدای میترا از خواب بیدار شدم.
-پاشو دیگه تنبل رسیدیم.
به مقصد رسیدیم. از ماشین پیاده شدم و کش و قوسی به بدنم دادم تا رخوت خواب را از تن به در کنم.
-اوه اوه کوه کندی مگه تو خواب؟ انگار نه انگار که ما یه نفس پشت فرمون شوفری خانما رو کردیم. حالا ساناز دو پره نارنگی به من داد، شما دو تا که کلا خواب تشریف داشتید. نکنه انتظار دارین الانم بارکشی تون رو کنم؟
-از قدیم گفتن کار را که کرد
مطالعهی این پارت حدودا ۱۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت دیروز تقدیم شما شده است.

سودابه غیاثی فر | نویسنده رمان
همه چیز مربوط به اون سکوت چند لحظه ای میشه که مازیار موقع صحبت با ترانه داشت. مازیار متوجه مهران شد که داشت به حرفاشون گوش می داد و برای اینکه باز ترانه رو اذیت نکنن و خیالشون راحت بشه ادای رییسای سخت گیر رو درآورد ولی متاسفانه زیاده روی کرد و ترانه هم خبر نداشت که باهاش همراهی کنه.😔
دیروز
لطفا صبر کنید...

معصومه
0چیشد نرسیده دوباره شروع کردن فکر میکنم ترانه اشتباه متوجه شده