تقدیر ترانه به قلم سودابه غیاثی فر
پارت صد و پنجم :
در حاشیه مسیر سنگ فرش باغ، روی نیمکت چوبی نشستم. اشک ها همچنان می جوشیدند و غمگین از قضاوت نابجای میترا در افکار خود غوطه ور بودم.
-اینجایی ترانه؟ بازم که داری گریه می کنی؟ می دونستم. به دل نگیر میترا دلش از جای دیگه پره سر تو خالی می کنه.
-چرا نباید به دل بگیرم؟ چون این دیگه براتون حق شده که هر کس دلش از هرجا پر بود سر من خالی کنه؟
-منظورم این نبود. می خوای بریم بیرون یه گشتی تو شهر Ø
لطفا صبر کنید...
