پارت هفتاد و چهارم :
بالاخره بعد از ساعت ها خستگی،شهر اصفهان آرام_آرام خودش را از پشت شیشه های ماشین به ما نشان داد.
شهری آرام و با صفا...
تماشای خیابان ها و ساختمان هایش برای من حس عجیب و غیر قابل وصفی داشت. گویا وارد جایی شده بودم که قرار بود بخشی از سرنوشتم را رقم بزند.
شهری که سعید سال ها در آن زندگی کرده بود.
پدرم بعد از کمی پرس و جو، هتل خوب و مناسبی انتخاب کرد. یک اتاق سه تخته که یک پا
لطفا صبر کنید...
