سیاه زخم به قلم آزاده دریکوندی
پارت سی و هفتم :
هوا که کمی تاریک شد، چراغ زرد بالای سرش را روشن کرد.
قطرههای باران روی سقف شیروانی اتاقک باغبانی کوبیده میشدند.
از پنجرهی کوچک میتوانست دایی اردشیر را ببیند که توی ایوان نشسته بود و باران را تماشا میکرد.
از همان فاصله داد زد:
- علی؟؟ کجایی علی؟!
سر و کلهی مردی از توی ایوان پیدا شد.
- اینجام آقا!
صدای محو علی از میان بارش سنگین باران به گوشش رسید...
هامون گف
مطالعهی این پارت حدودا ۲۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
Zar
0واقعا دعواهای زن و شوهری و خیلی هستم 🤌🏽 دنیز زود خام میشد ولی امان از درسا 💅🏼
۲۲ ساعت پیشZar
2طفلک اشکان اون وسط💔 منوچهر تو گور بلرزی
۲۲ ساعت پیشLeila
6تو سر سورن یکی حرف میزد واس این ترانه میخونن🤣🤣
۲ روز پیششادان
4بالاخره باید یه سری تفاوتها بین نسل قدیم و جدید باشه 🫢🫢
۲ روز پیشLeila
1دقیقا آره👍👍👌🙏
۲۳ ساعت پیشMalus
2با وحشی بازیای درسا خیلی حال می کنم🎀🤝🏿
دیروزلیلا
3درسا حق داره از هامون ناراحت باشه اما نمیدونم هامون چجوری میخواد ببرتش کیش و تازه واقعا نگران هومنم هستم نمیدونم چیکارش کردن و وقتی بیاد چی به سرش میاد ببینه دختری که میخواست باهاش ازدواج کنه الان زن عموشه
دیروزپرنیا
1فکر میکنم که اقبال اون بلا رو سر یلدا نام اورده که برای هامون خیلی مهم بوده ،الان هم میخواد انتقام بگیره ازش..!؟
دیروزپرنیا
1خیلی منتظرم بدونم دلیل این گندی که به زندگی هومن بیچاره زد چی بود؟اعترافی هم که به خودش کرد که هومن رو دوست داره رو باور کنیم یا نکنیم هامون ؟
دیروزپرنیا
2درسا به حدی جسور شده که باوجود خطرناک بودن هامون هررکاری ازش سر میزنه ،واقعا هم بنظر من حق داره
دیروزپرنیا
3بخدا که خیلی هامون حوصله داره ،واقعا انقدر ازش انتظار نداشتم مراعات کنه 😕
دیروزراحیل
0خب وقتی که سازمان ایقد بد بود میتونست هزار تا بلا سر درسا بیاره ولی هامون بازم گفت درسا بیاد زنش بشه که کمتر اسیب ببینه ، میتونست اینکارو نکنه همچنین اقبال و منوچهر همیشه در حق هامون نامردی کردند و تحقیرش کردن به نظرم تازه خیلی خوب هم هوای هومن و همایون رو داشته
۲ روز پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
وای پاسخم طولانیه! توی یکی دو پیام جا نمیشه ولی درموردش یه اطلاعیه کامل میذارم. الان همینو بگم که هامون اصلا براش اهمیتی نداشته که آیا توی این مسیر قراره کسی قربانی بشه یا نه! این بهمن بود که بهش فشار اورد که من به تو اعتماد داشتم و نباید دخترمو نادیده بگیری.
دیروز
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
در واقع بهمن اون پردهی خون رو از جلوی چشمای هامون کنار زد تا بلکه به خاطر اونم که شده درسا رو نادیده نگیره. وگرنه هامون فقط رسیدن به هدفش رو میخواست و این که چی به سر درسا میاد براش دغدغه نبود. تکرار میکنم که قضیه هومن نقشه خود هامون بوده.
دیروزگلابتون
1آهان خب آزاده جون اینو زودتر بگو ،ما فکر می کردیم هامون با بقیه برادراش فرق داره
دیروزآمینا
0دنیز که هیچی از سازمان و اینا نمی دونست کوتاه اومد بعد درسا بااینکه میدونه کار اینا چجوریه یه ریز میره روواعصاب .هامون خیلی صبوری من اگه بودم زودتر از اینا درسا رو از پنجره پرت کرده بودم پایین
۲ روز پیششادان
1دنیز رو هم اگه یادت باشه راحت کوتاه نیومد..حتی اونا یه تایم جدایی خیلی طولانی هم داشتن و اخرشم دیدی که سورن چجوری احساسات دنیز رو بهم پیچ و تاب داد تا دوباره خودشو توی زندگی دنیز جا داد.. درسا تازه چند روزه که از ازدواج ناگهانیش میگذره و به نظرم واقعا حق داره اینقد عصبانی باشه ..
دیروزمهسا
1دنیز هم که اسمشو اوردید فورا قبول نکرد که.. اونم فک کنم دوماه با سورن قهر بود.. حالا اون تازه آشنا شده بود همه بهش حق دادن
۲ روز پیشمهسا
1دوستان توجه داشته باشید درسا واقعا حق داره عصبانی و ناراحت باشه.. ولی خیلی دوست دارم بدونم چطور آتش بس بینشون اتفاق افتاده که با هم اینور و اونور میرفتن
۲ روز پیشراحیل
0اره والا منم. به نظرم دیگه لوس شده درسا چون هامونم از اجبار اینکارو کردد
۲ روز پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
درسا تکلیفش واقعا مشخصه. ناگهان از زندگی که برای خودش برنامه ریزی کرده بود جدا شده و به اجبار با کسی دیگه ازدواج کرده. هامون هم درسته درسا رو نمیخواست ولی کاملا آگاهانه یه سری کارا علیه هومن کرده و درسا هم اینو فهمیده!
۲ روز پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
اینکه چطور هامونی که اون همه محتاطه مسئولیتی سنگین به دوش هومن انداخته تا بتونه اشتباهی رو هم گردنش بندازه! در حالی که میدونست زندگی یه زوج رو تحت تاثیر قرار میده و براش مهم نبود. خب این به نظر شما برای خشمگین بودن درسا کافی نیست؟! یعنی اعتراض به این موضوع و از دست رفتن یک رویا لوس بازیه؟
۲ روز پیشمیکو
2درسا حق داره هامون نباید برای اولین بار همچین مسئولین سنگینی میذاشت رو دوش هومن با اینکه اول کارش بود وو حتیی بعدش هم به هامون زنگ زد هامون معلوم نبود سرش به کدوم اخور بند بوده که جواب نداده
۲ روز پیش
لطفا صبر کنید...

زهرا
1وای بیصبرانه منتظره ادامشمم😭