پارت پنجم :
دست به سینه زدم:
« چه تصادفی. »
« مسیرتون کجاست؟ »
« گیت تحویل بار. »
« پس هممسیریم. »
پلک باریک کردم و سری تکاندم. لابد با خود فکر کرده حرفهای بودار و مسخرهاش را باور میکنم.
« میتونم همراهیتون کنم؟ »
« ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...
