پارت پنجاه و ششم :
ابرو هام رو بالا انداختم و در ادامه بحث قبلی پرسیدم:
_ خب... دربارهی خانوادهت.
استفان بدون اینکه نگاهش رو از موبایلش بگیره جواب داد:
استفان_ ردش می کنم.
_ چرا؟
این بار انگشت هاش از حرکت ایستادن.
چند لحظه طول کشید تا سرش رو بالا بیاره و نگاهم کنه.
نگاهش اول روی صورتم نشست، بعد خیلی کوتاه به اطراف رفت و دوباره برگشت.
استفان_ چرا چی؟
با نوک انگشتم روی میز ضربه
مطالعهی این پارت کمتر از ۲۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
ستایش مانا
0وای خیلی این رمان عالیه دختر بیشتر پارت بذار برامون
۱۸ ساعت پیشسارینا
0یعنی شوهرش کیه خدایاا
۲۰ ساعت پیشسارینا
0تنها ایراد این رمان اینه هرشب یه پارت میدی😂😭(وقتی مخاطب بچه پروهه😂😁)
۲۰ ساعت پیشالمیرا
2نکنه شوهرش این یارو اماتو باشه؟ یا ریچر؟ هرکی هست احتمالا خیلی آشغاله که اینقدر دختره ترسیده
۲ روز پیشمادر 3فرزند
0آره دقیقا منم نظرم رو آماتو وریچر هست
۲۴ ساعت پیشرزا
0پیتزای اخرت شد پرنیا :/ بیا شوهرت پیدات کرد :/ بخت برگشته سیاه
۲ روز پیشمینا
0اها فقط یه چیزی قطع به یقین پارت بعد میفهمیم شوهر پرنیا خانوم کیه😁پارت بعدی چه شودد
۲ روز پیشمینا
2همه کامنتاتونو لایک کردم😂دیگه چیزی برای من نموند بکم
۲ روز پیشآسو
3وای نه اون مرتیکه احتمالا شوهر پرنیاس برگشته😱شانس گند بچمو😭وای نمیدونم بگم ایشالله پیداش کنه یا بگم نه خدا نکنه ببینتش😫
۲ روز پیشAva
3چه قدر مکالمه بینشون خفن بود خدایی سوال های خوبی از هم پرسیدن ولی اون سوال استفات یه خورده مشکوک بود انگار واقعا میخواست حرفشو عملی کنه و میخواست جواب پرنیارو بفهمه
۲ روز پیشسارا
3بیچاره پرنیا🥲دلم واقعا براش سوخت🥲
۲ روز پیششکیلا
3بیچاره میگه منو برگردون به ازمایشگاه ولی پاشو بریم🥲😭چه قدر اون شوهر بی ذاتش ترسناکه که ازمایشگاهو ترجیح میده
۲ روز پیششکیلا
3اوه چه جو ترسناکی داشت این پارت
۲ روز پیش
لطفا صبر کنید...

ستیلا
0تشنه پارت بعدم بدو دختر😭