راند آخر به قلم عارفه کشیر
پارت شصت و چهارم :
کمی بعد به ستون میانی سالن تکیه داده بودم و دستبهسینه، چشم به یکی از تابلوهای مقابل دوخته بودم.
طبق توصیهی ماهصنم، قرار بود پرترهها را با دقت تماشا کنم؛ جزئیاتشان را ببینم، ترکیب رنگها را در ذهنم پردازش کنم و به مرور، چشمم را به سبکهای مختلف هنری عادت بدهم. میگفت برای فهمیدن هنر، اول باید یاد بگیری با چشمهایت ببینی؛ نه اینکه فقط نگاه کنی.
اما ظاهراً ذهن من چندان همک
مطالعهی این پارت حدودا ۱۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.

عارفه کشیر | نویسنده رمان
منی که از همه چی خبر دارم...😇😂
۳۷ دقیقه پیشمنا
0وای یعنی امیرعلی و ماهور با هم میفتن😭😢
۲۶ دقیقه پیشJester
0ای شاهرخ مارمولک 😏 میگی به من نچسب بعد خودت دستشو میگیری
۱ ساعت پیش
عارفه کشیر | نویسنده رمان
والا به خدا🤣
۳۶ دقیقه پیشJester
0وای کاش زودتر صحت بوسه ی شاهرخ و سارا مشخص بشه
۱ ساعت پیش
عارفه کشیر | نویسنده رمان
هنوزم شک داری؟ پس خودتو آماده کن
۳۷ دقیقه پیشJester
0امیر علی بد نیست ، ولی شاهرخ خیلیی خوشگله 🛐 منم که ظاهر پسند . .. عه هم ، هرچی نویسنده بخواد
۱ ساعت پیش
عارفه کشیر | نویسنده رمان
شاهرخ که تکه
۳۷ دقیقه پیشالناز
0امیرعلی چقد پروعه🤨🤨اخ از ماهورم امیدوارم به زودی از دست گودزیلاهای دوروبرش جون سالم بدر ببره
۱ ساعت پیش
عارفه کشیر | نویسنده رمان
تازه کجاشو دیدی😂
۳۷ دقیقه پیشالناز
0مرسی عارفه جان❤️🙏
۱ ساعت پیش
عارفه کشیر | نویسنده رمان
فداتشم خواهش میکنم
۳۸ دقیقه پیشزهرا
0وای خدا نکنه ماهور عاشق آقا عکاسه بشه من فقط به عشق اینکه این دوتا عاشق هم بشن رومان رو می خونم
۲ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

Jester
0اوم .. امیرعلی خوبه ، ولی با ماهور شیپش نمیکنم ، فقط شاهرخ