یادگار اولین مرگ به قلم معصومه علیایی و حدیث بلیار
پارت شصت و ششم :
نگاهی به کارگرها که دست از کار کشیده و با لبخند آن دو را تماشا میکردند انداخت و سپس رو به پرهام گفت:
-بین کارگرات مرد مجردم هست؟
جملهاش لبخند را از لبهای پرهام فراری داد و به جایش اخمش را باعث شد.
-میخوای چیکار؟
کیمیا منظور خاصی نداشت ولی انگار پرهام طوری دیگر حرفش را فهمیده بود که اخم کرده بود و این بار نوبت کیمیا بود که بخندد.
-غیرتی نشو بابا، یه نگاه بهشون بندازد، Ø
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

حدیث بلیار | نویسنده رمان
مچ مارو با کی میخوان بگیرن آخه😂😂
۴ روز پیشنگار
2والا ما کی رو داریم باهاش مچمونو بگیرن،ولی حدیث خدایی من مچ خیلی ها رو گرفتم همین الان بهش فکر میکنم خجالت میکشم از خودم😂😂💙💙
۴ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
والا من نه😂
۴ روز پیشنگار
0معصومه توهم سینگلی؟😂😂امارمون داره بالا می ره ها🤣ایول توهم برو مچشونو بگیر اونا حرص بخورن 😂😅💙💙
۴ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
نه گناه دارن😂
۴ روز پیشنگار
0معصومه الان دارم تو این همه مهربونی هاتو میبینیم خدایی از خودمو کارایی که کردم شرمنده میشم دختر🤣😂💙💙
۳ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
کاری نکردی که🤔
۳ روز پیشمهدیه
0عزیرم کارما خرتو میگیره ها اونوقت یه روز که از سینگلی در اومدی اونا میان مچتو میگیرن 😂
۳ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
طفلیا رو اذیت نکن دختر😂
۴ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
طفلی خجالت کشید ولی پرهام جمعش کرد😂
۴ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
😂😂
۲ روز پیشنگار
2من چقدر این پرهام آذر دوست دارم🫠🫠آقا منم میخوام منم میخوام شوهر مثل پرهام میخوام چیز یعنی ترکیبی از مهراب و پرهام میخوام مننمم می خوانمم💙💙
۴ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
استغفرالله آدم دلش یدونه پرهام میخواد یدونه مهراب جداگانه
۴ روز پیشنگار
1آی گفتی جاش بود هم یدونه مهراب هم یدونه پرهام جداگانه میخواستم ولی خب مشکل اینجاست:یکیش هم هنوز پیدا نمیشه ما چطور دوتاشون میخوایم سواله برام😂🤣💙💙
۴ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
همون دنبال ترکیبیش بگردیم😂
۴ روز پیشنگار
1بخدا که نیست به مولا که نیست برا من که نیست😂🤣😂🤣💙💙
۴ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
ترکیب مهراب و پرهام چه شود نگار🫠
۴ روز پیشنگار
0به به واقعاا چه شود😈🥲💙💙
۴ روز پیشمهدیه
0مهراب برای کدوم رمانشونه کنجاو شدم برم بخونم اونم رایگانه؟؟
۳ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
رمان آشوب، حدیث نوشته
۳ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
رمان آشوبِ بنده
۳ روز پیشنگار
0رمان آشوب عشقم برو بخونش مثل من عاشق ازدواج میشی ولی خب اوایل که رمان آشوب تموم شد من افسرده شدم حتی دیگه نمی خواستم از سینگلی در بیام والا الآنم یکمی افسردم اصلا معلومه نه😂💙💙
۲ روز پیشنگار
1راستی حدیث و معصومه خدایی دیگه حداقل این آنفلانزا میمونی رو پدرام بگیره دیگه حالا نمرد هم نمرد فقط بگیرتش یکم رنج بکشه .خواهش میکنم ازتون این بگیره😂💙💙
۴ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
😂چشم
۴ روز پیشنگار
0چشمت بی بلا عشقم ایول بهت🥰💙💙
۴ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
حتما باید میمونی باشه؟🤔
۴ روز پیشنگار
0خبب من طبق ظاهر پدرام گفتم میمونی ولی تو هر آنفلانزایی که دلت میخواد بده بهش خوبه؟😂😂💙💙
۴ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
حله😂
۴ روز پیشمهدیه
0این براش کمه مثلا تصادف کن قطع نخاع بشه من راضی میشم اونجوری بیشتر زجر میکشه فقط باید نگاه کنه هیچ کاری نمیتونه بکنه همه ترکش میکنن اخرشم میزارنش آسایشگاه یا تیمارستان 🤌😂😂
۳ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
😂😂🙌🏻
۳ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
آخرش کارمای کاراشو پس میده مطمئن باش
۳ روز پیشکژاله
0فقط جمله آخر رمان؛ سر قبر پدرام حلوا پخش کنه:))
۳ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
😂😂به امید اون روز
۳ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
حقش همینه
۳ روز پیشبهار
1حالا دیگه پدارم رو بیخیال کیمیا، برو با پرهام خوش بگذرون و عشق کن.
۴ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
پدرام رو بعدا به حسابش میرسه😂
۴ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
بیخیال؟ فعکر نکنم
۴ روز پیشNana
2پدرام عوضی کنار زنش نشتسته و به کیمیا پیام میده
۴ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
🤦♀️🤦♀️
۴ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
هنرمنده دیگه
۴ روز پیشFatemeh
0بتوچه کجاست چکار میکنه مرتیکه کباثت😒
۴ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
کباثتم فحش خوبیه
۴ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
همینو بگو
۴ روز پیشتی دا
0خسته نباشید . دست گلتون درد نکنه عالی بود.
۴ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
مرسی عزیزم
۴ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
مچکر
۴ روز پیشمریم
1عجب پارتی بود قند و نبات بود قشنگ ممنونم ازتون بابت پارت عالی خسته نباشید ❤️❤️😍😍
۴ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
قند و نبات کامنتای شماست عزیزم
۴ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
ممنون گلم
۴ روز پیشمحیا
0یه سوال روح کیمیا الان تو بدن کیه واینکه بعدا پدرام واقعیت رو میفهمه امیدوارم بفهمه تا بیشتر بسوزه
۴ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
تو بدن هیشکی، بچم سرگردونه، نمیدونم که شاید فهمید🤔
۴ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
ببینیم چی میشه در ادامه
۴ روز پیشZ.k
1واقعا که باید حلوا شو خرد تا راحت بشیم از دستش😅😅
۴ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
بخدا
۴ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
والا😂
۴ روز پیشفخری
0درود به هر دو نویسنده خوش ذوق و خوش قلم عالی بود دست گلتون درد نکنه قلم زیباتون ماندگار 💚💙💚💙💚💙💚💙
۴ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
مچکر عزیز
۴ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
ممنون ازتون
۴ روز پیشنگار
1وایی وایی وایی بزنم این مرتیکه رو نصفش کنم.الهی خودم سنگ قبر تو بشورم پدرام .الهی بری زیر تریلی ۱۸چرخ.به حق پنج تن بری زیر پنجه گور کن.به حق تمام *** زاده های تهران چه ساخته شده چه درحال ساخت یه آنفلانزا میمونی بگیری بعد بمیری ما راحت بشیم همه باهم آمیینن 🤲🏻💙💙
۴ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
آنفولانزا در برابر پدرام کم میاره😂😂
۴ روز پیشنگار
0اره ولی خب بنظرم دیگه حریف تریلی ۱۸چرخ نمیشه ها؟😂💙💙
۴ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
نه نمیشه😂
۴ روز پیشنگار
0تشکر از جواب صریح و محکمت مرسی عشقم دندان شکن ترین جواب بود برام🤣😂💙💙
۴ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
😂😂
۴ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
آخرش نفرینات پدرام رو میگیرن نگار دیگه نیازی به اینکه بلایی سرش بیاریم نیست😂
۴ روز پیشنگار
0خبب حدیث و معصومه؟عشقای من عالی بود دمتون گرم و خسته نباشید عزیزای خودمم عشق کردم بخصوص با اولش😉💙💙
۴ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
نگار خانوم❤️
۴ روز پیشنگار
0جان نگار خانوم🥰💖💙💙
۴ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
فدای شما بشم من
۴ روز پیشنگار
0خدا نکنه گلم💖💙💙
۴ روز پیشنگار
1ویی فقط وقتی خواستن همو بوس کنن این رضا *** مگس از کجا پیداش شد آقا ما نخوایم چای بیاری باید کی رو ببینیم ایش.ولی خب بچم پرهام فعال دیدید سریع جبران کرد منم از این شوهرا میخوام😂😂(نهه خدایی این دیگه شوخی بود از این شورای پیش فعال من نمی خوام برا خودتون با تشکر😂😂)💙💙
۴ روز پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
من به شخصه تو دلم میموند اگه جبران نمیکرد🫠😂
۴ روز پیشنگار
1آفرین لذتش به جبران کردنش بود🫠😂💙💙
۴ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
دقیقا😁
۴ روز پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
رضای طفلی خواست ثواب کنه کباب شد😂
۴ روز پیشنگار
0وایی اره بیچاره😂💙💙
۴ روز پیش
لطفا صبر کنید...

نگار
2ولی خدایی من جا کیمیا تو اون لحظه مچم گرفته میشد با پرهام از خجالت میمردم خدایی خیلی بده بخصوص وقتی اونی که مچتو گرفته مرد باشه غریبه هم باشه دیگه گوجه میشی😂هر چند من همیشه مچ ملتو گرفتم تا اینکه مچم گرفته بشه😅😁(هر چند من کسی رو هم ندارم که بخوام باهاش از این هنرها کنم😂)💙💙