پارت شصت و ششم :

نگاهی به کارگرها که دست از کار کشیده و با لبخند آن دو را تماشا می‌کردند انداخت و سپس رو به پرهام گفت:
-بین کارگرات مرد مجردم هست؟
جمله‌اش لبخند را از لب‌های پرهام فراری داد و به جایش اخمش را باعث شد.
-می‌خوای چیکار؟
کیمیا منظور خاصی نداشت ولی انگار پرهام طوری دیگر حرفش را فهمیده بود که اخم کرده بود و این بار نوبت کیمیا بود که بخندد.
-غیرتی نشو بابا، یه نگاه بهشون بندازد، Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت کیان در رمان یادگار اولین مرگ کیان
تصویر شخصیت آذر - کیمیا در رمان یادگار اولین مرگ آذر - کیمیا
تصویر شخصیت عاطفه - النا در رمان یادگار اولین مرگ عاطفه - النا
تصویر شخصیت مژگان - نوشین در رمان یادگار اولین مرگ مژگان - نوشین
تصویر شخصیت عارف - پرهام در رمان یادگار اولین مرگ عارف - پرهام
تصویر شخصیت هاتف - پدرام در رمان یادگار اولین مرگ هاتف - پدرام
آخرین نظرات ارسال شده
  • نگار

    2

    ولی خدایی من جا کیمیا تو اون لحظه مچم گرفته میشد با پرهام از خجالت میمردم خدایی خیلی بده بخصوص وقتی اونی که مچتو گرفته مرد باشه غریبه هم باشه دیگه گوجه میشی😂هر چند من همیشه مچ ملتو گرفتم تا اینکه مچم گرفته بشه😅😁(هر چند من کسی رو هم ندارم که بخوام باهاش از این هنرها کنم😂)💙💙

    ۴ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    مچ مارو با کی می‌خوان بگیرن آخه😂😂

    ۴ روز پیش
  • نگار

    2

    والا ما کی رو داریم باهاش مچمونو بگیرن،ولی حدیث خدایی من مچ خیلی ها رو گرفتم همین الان بهش فکر میکنم خجالت میکشم از خودم😂😂💙💙

    ۴ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    والا من نه😂

    ۴ روز پیش
  • نگار

    0

    معصومه توهم سینگلی؟😂😂امارمون داره بالا می ره ها🤣ایول توهم برو مچشونو بگیر اونا حرص بخورن 😂😅💙💙

    ۴ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    نه ‌گناه دارن😂

    ۴ روز پیش
  • نگار

    0

    معصومه الان دارم تو این همه مهربونی هاتو میبینیم خدایی از خودمو کارایی که کردم شرمنده میشم دختر🤣😂💙💙

    ۳ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    کاری نکردی که🤔

    ۳ روز پیش
  • مهدیه

    0

    عزیرم کارما خرتو میگیره ها اونوقت یه روز که از سینگلی در اومدی اونا میان مچتو میگیرن 😂

    ۳ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    طفلیا رو اذیت نکن دختر😂

    ۴ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    طفلی خجالت کشید ولی پرهام جمعش کرد😂

    ۴ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    😂😂

    ۲ روز پیش
  • نگار

    2

    من چقدر این پرهام آذر دوست دارم🫠🫠آقا منم میخوام منم میخوام شوهر مثل پرهام میخوام چیز یعنی ترکیبی از مهراب و پرهام میخوام مننمم می خوانمم💙💙

    ۴ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    استغفرالله آدم دلش یدونه پرهام می‌خواد یدونه مهراب جداگانه

    ۴ روز پیش
  • نگار

    1

    آی گفتی جاش بود هم یدونه مهراب هم یدونه پرهام جداگانه میخواستم ولی خب مشکل اینجاست:یکیش هم هنوز پیدا نمیشه ما چطور دوتاشون میخوایم سواله برام😂🤣💙💙

    ۴ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    همون دنبال ترکیبیش بگردیم😂

    ۴ روز پیش
  • نگار

    1

    بخدا که نیست به مولا که نیست برا من که نیست😂🤣😂🤣💙💙

    ۴ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ترکیب مهراب و پرهام چه شود نگار🫠

    ۴ روز پیش
  • نگار

    0

    به به واقعاا چه شود😈🥲💙💙

    ۴ روز پیش
  • مهدیه

    0

    مهراب برای کدوم رمانشونه کنجاو شدم برم بخونم اونم رایگانه؟؟

    ۳ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    رمان آشوب، حدیث نوشته

    ۳ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    رمان آشوبِ بنده

    ۳ روز پیش
  • نگار

    0

    رمان آشوب عشقم برو بخونش مثل من عاشق ازدواج میشی ولی خب اوایل که رمان آشوب تموم شد من افسرده شدم حتی دیگه نمی خواستم از سینگلی در بیام والا الآنم یکمی افسردم اصلا معلومه نه😂💙💙

    ۲ روز پیش
  • نگار

    1

    راستی حدیث و معصومه خدایی دیگه حداقل این آنفلانزا میمونی رو پدرام بگیره دیگه حالا نمرد هم نمرد فقط بگیرتش یکم رنج بکشه .خواهش میکنم ازتون این بگیره😂💙💙

    ۴ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    😂چشم

    ۴ روز پیش
  • نگار

    0

    چشمت بی بلا عشقم ایول بهت🥰💙💙

    ۴ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    حتما باید میمونی باشه؟🤔

    ۴ روز پیش
  • نگار

    0

    خبب من طبق ظاهر پدرام گفتم میمونی ولی تو هر آنفلانزایی که دلت میخواد بده بهش خوبه؟😂😂💙💙

    ۴ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    حله😂

    ۴ روز پیش
  • مهدیه

    0

    این براش کمه مثلا تصادف کن قطع نخاع بشه من راضی میشم اونجوری بیشتر زجر میکشه فقط باید نگاه کنه هیچ کاری نمیتونه بکنه همه ترکش میکنن اخرشم میزارنش آسایشگاه یا تیمارستان 🤌😂😂

    ۳ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    😂😂🙌🏻

    ۳ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آخرش کارمای کاراشو پس میده مطمئن باش

    ۳ روز پیش
  • کژاله

    0

    فقط جمله آخر رمان؛ سر قبر پدرام حلوا پخش کنه:))

    ۳ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    😂😂به امید اون روز

    ۳ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    حقش همینه

    ۳ روز پیش
  • بهار

    1

    حالا دیگه پدارم رو بیخیال کیمیا، برو با پرهام خوش بگذرون و عشق کن.

    ۴ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    پدرام رو بعدا به حسابش میرسه😂

    ۴ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    بیخیال؟ فعکر نکنم

    ۴ روز پیش
  • Nana

    2

    پدرام عوضی کنار زنش نشتسته و به کیمیا پیام میده

    ۴ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    🤦‍♀️🤦‍♀️

    ۴ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    هنرمنده دیگه

    ۴ روز پیش
  • Fatemeh

    0

    بتوچه کجاست چکار میکنه مرتیکه کباثت😒

    ۴ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    کباثتم فحش خوبیه

    ۴ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    همینو بگو

    ۴ روز پیش
  • تی دا

    0

    خسته نباشید . دست گلتون درد نکنه عالی بود.

    ۴ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم

    ۴ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    مچکر

    ۴ روز پیش
  • مریم

    1

    عجب پارتی بود قند و نبات بود قشنگ ممنونم ازتون بابت پارت عالی خسته نباشید ❤️❤️😍😍

    ۴ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    قند و نبات کامنتای شماست عزیزم

    ۴ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    ممنون گلم

    ۴ روز پیش
  • محیا

    0

    یه سوال روح کیمیا الان تو بدن کیه واینکه بعدا پدرام واقعیت رو میفهمه امیدوارم بفهمه تا بیشتر بسوزه

    ۴ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    تو بدن هیشکی، بچم سرگردونه، نمیدونم که شاید فهمید🤔

    ۴ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    ببینیم چی می‌شه در ادامه

    ۴ روز پیش
  • Z.k

    1

    واقعا که باید حلوا شو خرد تا راحت بشیم از دستش😅😅

    ۴ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    بخدا

    ۴ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    والا😂

    ۴ روز پیش
  • فخری

    0

    درود به هر دو نویسنده خوش ذوق و خوش قلم عالی بود دست گلتون درد نکنه قلم زیباتون ماندگار 💚💙💚💙💚💙💚💙

    ۴ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    مچکر عزیز

    ۴ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    ممنون ازتون

    ۴ روز پیش
  • نگار

    1

    وایی وایی وایی بزنم این مرتیکه رو نصفش کنم.الهی خودم سنگ قبر تو بشورم پدرام .الهی بری زیر تریلی ۱۸چرخ.به حق پنج تن بری زیر پنجه گور کن.به حق تمام *** زاده های تهران چه ساخته شده چه درحال ساخت یه آنفلانزا میمونی بگیری بعد بمیری ما راحت بشیم همه باهم آمیینن 🤲🏻💙💙

    ۴ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    آنفولانزا در برابر پدرام کم میاره😂😂

    ۴ روز پیش
  • نگار

    0

    اره ولی خب بنظرم دیگه حریف تریلی ۱۸چرخ نمیشه ها؟😂💙💙

    ۴ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    نه نمیشه😂

    ۴ روز پیش
  • نگار

    0

    تشکر از جواب صریح و محکمت مرسی عشقم دندان شکن ترین جواب بود برام🤣😂💙💙

    ۴ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    😂😂

    ۴ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    آخرش نفرینات پدرام رو میگیرن نگار دیگه نیازی به اینکه بلایی سرش بیاریم نیست😂

    ۴ روز پیش
  • نگار

    0

    خبب حدیث و معصومه؟عشقای من عالی بود دمتون گرم و خسته نباشید عزیزای خودمم عشق کردم بخصوص با اولش😉💙💙

    ۴ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    نگار خانوم❤️

    ۴ روز پیش
  • نگار

    0

    جان نگار خانوم🥰💖💙💙

    ۴ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    فدای شما بشم من

    ۴ روز پیش
  • نگار

    0

    خدا نکنه گلم💖💙💙

    ۴ روز پیش
  • نگار

    1

    ویی فقط وقتی خواستن همو بوس کنن این رضا *** مگس از کجا پیداش شد آقا ما نخوایم چای بیاری باید کی رو ببینیم ایش.ولی خب بچم پرهام فعال دیدید سریع جبران کرد منم از این شوهرا میخوام😂😂(نهه خدایی این دیگه شوخی بود از این شورای پیش فعال من نمی خوام برا خودتون با تشکر😂😂)💙💙

    ۴ روز پیش
  • حدیث بلیار | نویسنده رمان

    من به شخصه تو دلم می‌موند اگه جبران نمی‌کرد🫠😂

    ۴ روز پیش
  • نگار

    1

    آفرین لذتش به جبران کردنش بود🫠😂💙💙

    ۴ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    دقیقا😁

    ۴ روز پیش
  • معصومه علیایی | نویسنده رمان

    رضای طفلی خواست ثواب کنه کباب شد😂

    ۴ روز پیش
  • نگار

    0

    وایی اره بیچاره😂💙💙

    ۴ روز پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️