پارت سی و نهم :

در چوبی مقابلش را رو به داخل هل داد و مابین درگاه ایستاد.نگاهش را روی فضای مقابلش چرخاند و بی توجه به چشم‌هایی که خیره و با نفرت تماشایش می‌کردند، کف دستش را روی چهارچوب گذاشت و وارد فضای قهوه خانه شد و پشت سرش هم چند سرباز و مترجمی که همراه‌شان بود داخل شدند.
نگاهش را چرخاند و به مرد میانسالی که پشت میزی نشسته و چون بقیه تماشایش می‌کرد رسید و قدم‌هایش را به آن سمت کشاند. او را خوب می

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت میشکا در رمان مهجوری میشکا
تصویر شخصیت مهدخت در رمان مهجوری مهدخت
تصویر شخصیت استیون در رمان مهجوری استیون
تصویر شخصیت آنتونی در رمان مهجوری آنتونی
تصویر شخصیت سهراب در رمان مهجوری سهراب
تصویر شخصیت فرمانده در رمان مهجوری فرمانده
تصویر شخصیت جاوید در رمان مهجوری جاوید
تصویر شخصیت ترمه در رمان مهجوری ترمه
آخرین نظرات ارسال شده
  • حدیث

    0

    چه جای بدی تموم شد💔نگران استیونم بخدا آخرش یه بلایی به سرش میاد همینجا🙂💔کاش میشکا بره اونجا حداقل کمکش کنه..خسته نباشی عزیزم

    ۴۵ دقیقه پیش
  • حدیث

    0

    به ابلفضل وارش هم فهمیده استیون تو دردسر افتاده🥲ای ستار لعنت به اسمت

    ۴۷ دقیقه پیش
  • حدیث

    0

    نهه استیون جدا نشو ازشون😭😱

    ۴۹ دقیقه پیش
  • Nana

    0

    یه بار استیون جون میشکارو نجات داد حالا نوبت میشکاس؟

    ۴۹ دقیقه پیش
  • حدیث

    0

    باز خوبه عقلشون رسید کاری به کار جاوید نداشته باشن، هوف بخیر گذشت

    ۵۱ دقیقه پیش
  • حدیث

    0

    آخه با استیون چیکار داری ستار💔فرمانده رو یکاریش بکنین..

    ۵۲ دقیقه پیش
  • حدیث

    0

    احساس میکنم جنگ جدیدی بین اهالی روستا و فرمانده در راهه..

    ۵۶ دقیقه پیش
  • محیا

    0

    من اگه وقت کنم میرم یه بار دیگه از اول میخونم از بس قشنگه

    ۱ ساعت پیش
  • محیا

    0

    ممنون بابت پارت هدیه ولی حیف ببین کجا تمومش کردی معصومه جون تو رو خدا بازم پارت میخوایم خواهش تمنا🙏🙏😘😘❤️❤️❤️🩵🩵💚💚🩷🩷

    ۱ ساعت پیش
  • محیا

    0

    وای آفرین به وارش میشکارو درست ببر سمت چشمه تا کمکش کنه

    ۱ ساعت پیش
  • لیلا

    1

    شایدم عدو شود سبب خیر زخمی بشه پرستارش میشکا بشه 😉

    ۲ ساعت پیش
  • لیلا

    1

    خدا کنه میشکا اونارو ببینه نزاره این بچه رو اذیت کنن

    ۲ ساعت پیش
  • زهرا

    1

    ای خدا بلایی سر استیون بیچاره نیارن چرا تواین همه سرباز استیون؟

    ۳ ساعت پیش
  • مهسا

    1

    چقدر بد که دشمن بیاد توی سرزمین و خونه خودت بهت زور بگه 😔خدا کنه هیچوقت دیگه این اتفاق نیفته ممنون نویسنده عزیز اینقدر قشنگ نوشتی حال بد مردم اون زمان رو با تمام وجود حس کردم

    ۳ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️