مهجوری به قلم معصومه علیایی
پارت سی و نهم :
در چوبی مقابلش را رو به داخل هل داد و مابین درگاه ایستاد.نگاهش را روی فضای مقابلش چرخاند و بی توجه به چشمهایی که خیره و با نفرت تماشایش میکردند، کف دستش را روی چهارچوب گذاشت و وارد فضای قهوه خانه شد و پشت سرش هم چند سرباز و مترجمی که همراهشان بود داخل شدند.
نگاهش را چرخاند و به مرد میانسالی که پشت میزی نشسته و چون بقیه تماشایش میکرد رسید و قدمهایش را به آن سمت کشاند. او را خوب می
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
حدیث
0به ابلفضل وارش هم فهمیده استیون تو دردسر افتاده🥲ای ستار لعنت به اسمت
۴۷ دقیقه پیشحدیث
0نهه استیون جدا نشو ازشون😭😱
۴۹ دقیقه پیشNana
0یه بار استیون جون میشکارو نجات داد حالا نوبت میشکاس؟
۴۹ دقیقه پیشحدیث
0باز خوبه عقلشون رسید کاری به کار جاوید نداشته باشن، هوف بخیر گذشت
۵۱ دقیقه پیشحدیث
0آخه با استیون چیکار داری ستار💔فرمانده رو یکاریش بکنین..
۵۲ دقیقه پیشحدیث
0احساس میکنم جنگ جدیدی بین اهالی روستا و فرمانده در راهه..
۵۶ دقیقه پیشمحیا
0من اگه وقت کنم میرم یه بار دیگه از اول میخونم از بس قشنگه
۱ ساعت پیشمحیا
0ممنون بابت پارت هدیه ولی حیف ببین کجا تمومش کردی معصومه جون تو رو خدا بازم پارت میخوایم خواهش تمنا🙏🙏😘😘❤️❤️❤️🩵🩵💚💚🩷🩷
۱ ساعت پیشمحیا
0وای آفرین به وارش میشکارو درست ببر سمت چشمه تا کمکش کنه
۱ ساعت پیشلیلا
1شایدم عدو شود سبب خیر زخمی بشه پرستارش میشکا بشه 😉
۲ ساعت پیشلیلا
1خدا کنه میشکا اونارو ببینه نزاره این بچه رو اذیت کنن
۲ ساعت پیشزهرا
1ای خدا بلایی سر استیون بیچاره نیارن چرا تواین همه سرباز استیون؟
۳ ساعت پیشمهسا
1چقدر بد که دشمن بیاد توی سرزمین و خونه خودت بهت زور بگه 😔خدا کنه هیچوقت دیگه این اتفاق نیفته ممنون نویسنده عزیز اینقدر قشنگ نوشتی حال بد مردم اون زمان رو با تمام وجود حس کردم
۳ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

حدیث
0چه جای بدی تموم شد💔نگران استیونم بخدا آخرش یه بلایی به سرش میاد همینجا🙂💔کاش میشکا بره اونجا حداقل کمکش کنه..خسته نباشی عزیزم