گیلاس به قلم پریسا حصیری
پارت سی و چهارم :
سالار چند لحظه به پیام آخر نیلا خیره میماند.
از همان چند کلمهی کوتاه هم میتوانست بفهمد چیزی سر جای خودش نیست. نیلا را در این مدت کم این دختره را هر چند کم شناخته بود.
اگر حالش خوب بود، دستکم یک بهانهی طولانی برای بیخبریاش میآورد.
نیلا مضطرب گوشی را نزدیک صورتش آورده و منتظر می ماند:
_گیلاس، منو که میشناسی. با یه «چیزی نشده» نمیتونی قانعم کنی!<
لطفا صبر کنید...
