پارت سی و سوم :

_نیلا جان، بیا کارت دارم.

آرام از جایش بلند می شود و به دنبال پدرش به اتاق پذیرایی می رود. پدرش روی مبل نشسته و با اشاره از او خواست مقابلش بنشیند.

نیلا با دلهره کنارش می نشیند و منتظرمی ماند.

حاج بابایش چند لحظه به او نگاه کرده و می پرسد:

_می‌خوام بدونم دلیل این همه مخالفتت چیه؟ سبحان پسر بدی نیست، خانواده‌ش رو هم که می‌شناسیم. از نظر اخلاق و وضعیت زندگی هم مشÚ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️