مهیس به قلم یسنا حسین پور
پارت بیست و چهارم :
تمام مدتی که وی را به سلول خود برمیگرداندند، او فقط اشک میریخت.
نالههای زیر لبیِ از سر دردش، گوش خراش بودند.
در سلول، توسط سرباز دیگری باز شد.
دوسربازِ پشت سر وی، او را به وسط سلول پرتاب کردند.
در همان حالت، در خودش جمع شد.
در سلول که بسته شد، سایهی میلهها روی تن و بدنِ رنجورش خودنمایی کردند.
نفسهایش رØ
مطالعهی این پارت کمتر از ۲۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

یسنا حسین پور | نویسنده رمان
گابریل خیلی با موج حرکت میکنه 🤔
۲ روز پیشهانی
1نفهمیدم ملکه زنده اس هنوز یا نه 🤔
۳ روز پیش
یسنا حسین پور | نویسنده رمان
🤐🤐🤐
۲ روز پیشهانی
1این بچه ها با این سن کم ،چقدر میفهمن ،تا خودت به سنشون اشاره نکنی یادمون نمیاد که ۵ساله هستن
۳ روز پیش
یسنا حسین پور | نویسنده رمان
🤭🤭🤭
۲ روز پیش...
0بدبخت وی الان با خودش میگه این چه غلطی بود من کردم🤣🤣
۳ روز پیش
یسنا حسین پور | نویسنده رمان
وی دیگه خیلی بدبخته
۲ روز پیشنیلوفر ابی
0هم خودتون هم رمانتون محشر ممنون خسته نباشید پارت زیبایی بود تشکر بی صبرانه منتظر پارت بعدی هستم 😘🤩😘🤩😘💋
۲ روز پیش
یسنا حسین پور | نویسنده رمان
عشقی شوماااا🥰😘😘😘
۲ روز پیشهانی
1منظورش از موش کثیف کی بود🤔
۳ روز پیشفاطمه ❤️
3برخلاف اوایل رمان که نمی تونستم باهاش ارتباط بگیرم ولی الان واقعاً دوسش دارم وهمش منتظر ادامه ش هستم💜💜
۳ روز پیش
یسنا حسین پور | نویسنده رمان
قرفونتتتتتت برممممم🥰🥰🥰🥰
۳ روز پیشفاطمه ❤️
2ممنون یسنا جان💜💜 منظور از مار سبز آهو بود دیگه ؟!
۳ روز پیش
یسنا حسین پور | نویسنده رمان
یس یس
۳ روز پیش
لطفا صبر کنید...

هانی
1ممنون به خاطر پارت طولانی که دادی ،خدا قوت 💖رمان مثل یه معما شده ،الان نمیدونم گابریل دوسته یا دشمن ،البته بیشتر میخوره که دوست باشه