طاق فلک به قلم مهدیه سجده
پارت صد و نود و چهارم :
اشکهایش میان خیسی باران روی صورتش میچکد و قفسه سینهاش تنگ و تنگتر میشود. موبایل باز داخل دستش میلرزد:
«امیرحسین میشه ببینمت...کجایی؟ خانوادت نگرانت شدن... امیرحسین حق با تو بود...در مورد نیکداد...حق داشتی! جواب بده خواهش میکنم»
لبهایش را داخل میکشد و چشمان تارش را میبندد، موبایل را داخل دستش فشار میدهد؛ اما گلویش آنقدر درد میگیرد انگار سیانور خورده باشد!
ت

لطفا صبر کنید...

..م
1دلم می خواد آترا رو خفه کنم،یعنی چی تو این هیری ویری افتاده دنبال امیرحسین،مثلا حالش خراب بود،از کجا فهمید نیستش 😠