پارت صد و نود و چهارم :


اشک‌هایش میان خیسی باران روی صورتش می‌چکد و قفسه سینه‌اش تنگ و تنگ‌تر می‌شود. موبایل باز داخل دستش می‌لرزد:
«امیرحسین میشه ببینمت...کجایی؟ خانوادت نگرانت شدن... امیرحسین حق با تو بود...در مورد نیکداد...حق داشتی! جواب بده خواهش می‌کنم»
لب‌هایش را داخل می‌کشد و چشمان تارش را می‌بندد، موبایل را داخل دستش فشار می‌دهد؛ اما گلویش آنقدر درد می‌گیرد انگار سیانور خورده باشد!
ت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ..م

    1

    دلم می خواد آترا رو خفه کنم،یعنی چی تو این هیری ویری افتاده دنبال امیرحسین،مثلا حالش خراب بود،از کجا فهمید نیستش 😠

    ۲ روز پیش
  • مهدیه سجده | نویسنده رمان

    چی بگم واقعا ادما گاهی زیادی غیر منطقی میشن شرایط اترا هم عادی نیست اخه

    ۲ روز پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️