امیر بی گزند به قلم صبا سروین
پارت پنجاه :
آنقدر اشک ریخته بودم که دیگر چیزی از چشمهایم بیرون نمیآمد!
مانند نگاهم به دیوار روبهرو، مانند بدنم، مانند دستم که هنوز با شرم و احساس گناهی وحشتناک حائلی بر روی سینهی برهنهام بود.
همانجا فکر کردم که اگر تیغ داشتم همانجا خودم را میکشتم.
این لکهی ننگ بزرگ، هیچجوره پاک شدنی نبود و بیشتر از همه گریبان من و امیرعلی را میگرفت.
حافظ لباسش را تنش کرد و روبهرویم نشØ
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۴ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
راز
0وای وای وای چه وحشتناک پیر سگ خرفت ببین چکار کرد با این بچه ها پیر کفتار روباه سگ صفت عین کفتار ک زنده زنده طعمش رو میخوره تا بمیره این بدبختارو دقیقا همین بلای کفتار رو سرشون درآورد
۲۱ ساعت پیشمهسا
0اینقدر وحشتناکه که دوست نداشتم پارت رو بخونم ولی خوب باید بفهمیم آخرش چه میشه
۲۱ ساعت پیشآرا
1صباجون خواهش میکنم این پارت هارو تموم کن عذاب آوره حتی خوندنش
۲۳ ساعت پیشآرا
1خدا مرگت بده متجاوز کثیف تو دیگه چ جونوری هستی حقا ک دست پرورده اون پیر خرفتی حیوان صفت درنده امیدوارم مرگ زجر آوری رو تجربه کنی ک دو تا انسان بی گناه رو کشتی
۲۳ ساعت پیششین
1واقعا هم امیرعلی بفهمه تیکه تیکه ش میکنه اینو😧😧
۲۳ ساعت پیشسرو
1ای خاک عالم برسرت بی غیرت میگیرمت به گور بابا بزرگت خندیدی که بگیریش
۲۳ ساعت پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
خیلی وقیحههه
۲۳ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

Darya
0حقیقتا زبونم قاصره از توصیف اون چیزی که میخوام درباره ی این حافظ کثیف آشغال بگم 😡