پارت صد و پنجاه و پنجم :
"گندم"
حالم از خراب هم خرابتر بود. تهِ دلم حس میکردم که تند رفتم و حالا بهم ثابت شده بود.
حرفهای برادر پدرام پر از زهر بود و سمش داشت هر لحظه بیشتر توی قلبم فرو میرفت.
با تمام وجود تحقیرم کرده بود، با لحنش، رفتارش و حتی نگاهش.
قبل از پیاده شدن توانم رو جمع کردم و ازش پرسیدم: پدرام کجاست؟
نیشخند زد و کنایهوار گفت: دلت تنگ شد براش؟
حقم بود. این همه نیش و کنایه
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
hana
0فک کنم مهیار هم از کارای پدرش خبر داره اما شاید مرگ مادرشو ندونه چون مثل پدرش رفتار میکنه اونم مدارک جمع میکنه بعد آدمو مجبور میکنه به کاری که دوست نداره
۴ ساعت پیشhana
0عجب آدمیه این سعید قشنگ چنان رو نقطه ضعف دست میذاره که چاره ای جز قبول کردنش نداری
۴ ساعت پیشDarya
0خدا لعنتت کنه مرد آخه تو چقدر خبیثی ..😤
۸ ساعت پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
خیلی دریا...خیلی!
۵ ساعت پیش...Fa
0.وایی این سعید چرا نمیمیره😭😭من سکته میکنم میمیرم ولی این نمیمیره⚰️🥸😭
۱۰ ساعت پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
وای خدا نکنه دور از جونت😭♥️🥲
۵ ساعت پیشرویا
1وای نمیدونم دیگه چی بگم که اتیشم بخوابه فقط الهی تیکه تیکه شی الهی با یه سوزن اینقد از سر تا پاهات بزنن تا زجر کش شی
۱۰ ساعت پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
اروم باش رویا، به وقتش
۵ ساعت پیشهانی
0چه جالب،توی پارت قبلی نظر دادم که چرا به پدرام مثل مهیار فرصت حرف زدن نداده خودش از طریق خواهر پدرام پول درآورده ،تو این پارت آخر خودتم همینو نوشتی😂
۱۱ ساعت پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
هم نظر بودیم پس😂🤌
۱۱ ساعت پیشصبا
3خداازت نگذره سعید
۱۲ ساعت پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
ایشالا
۱۱ ساعت پیشرایکا
2صبا بخدا من پیر میشم، من دارم عذاب میکشم ..زودتز تموم کن این لامصبو سعید کسافت جمع شه..وای صبا وای صبا
۱۲ ساعت پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
حرص نخور رایکا، جاهای دل خنک کنم داریم
۱۱ ساعت پیشاَسماء
1بمیری الهی سعید لجن از پردیس و به کثافت کشیدن زندگیش حالا رسید به گندم بینوا این جونور چرا نمیمیره
۱۱ ساعت پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
صبر کن اسما، کم مونده!
۱۱ ساعت پیشZ.k
1وای این دیگه چا هیولای لجن و کثیفیه 😬😬
۱۱ ساعت پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
واقعااا
۱۱ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

سرو
0ای بابا بازم سعید پیداش شد