پارت هشتاد و چهارم :

- اون شب...
همینکه اینو گفتم سر همه چرخید به طرفم و من با نگرانی ادامه دادم:
- بعد از اینکه بیهوش شدم... چی شد؟
هیچکس بلافاصله جوابمو نداد، انگار داشتن فکر میکردن چجوری برام تعریف کنن که کمتر بترسم. تا اینکه خود شاهین گفت:
- رفتیم بیمارستان، خود منم چند ساعت بستری بودم.
- چه بلایی سرتون آوردن؟
- فقط زخمی شدم، نگران نباش.
- خیلی ترسیدم که به خاطر من اتفاقی براتون بیوفته، بر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    دوست داشتم بازم ادامه داشته باشه 🥲

    ۲ ساعت پیش
  • میم

    1

    ای وای،اینم تمام شد،خیلی عالی بود زهرا خانم ،خسته نباشید 🥺🙏🏻👏👏🌹❤️

    ۲ ساعت پیش
  • مرضیه

    2

    خسته نباشی بانوجان منتظررمان بعدیت هستم ❤️❤️❤️🥰😘

    ۳ ساعت پیش
  • Negar

    2

    اخی انتظار نداشتم تموم شه. نمیدونم چرا بیشتر همه دلم برا احمد تنگ میشه😂

    ۳ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️