پیمان به قلم زهرا باقری
پارت هشتاد و چهارم :
- اون شب...
همینکه اینو گفتم سر همه چرخید به طرفم و من با نگرانی ادامه دادم:
- بعد از اینکه بیهوش شدم... چی شد؟
هیچکس بلافاصله جوابمو نداد، انگار داشتن فکر میکردن چجوری برام تعریف کنن که کمتر بترسم. تا اینکه خود شاهین گفت:
- رفتیم بیمارستان، خود منم چند ساعت بستری بودم.
- چه بلایی سرتون آوردن؟
- فقط زخمی شدم، نگران نباش.
- خیلی ترسیدم که به خاطر من اتفاقی براتون بیوفته، بر
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

زهرا
0دوست داشتم بازم ادامه داشته باشه 🥲