پیمان به قلم زهرا باقری
پارت هشتاد و سوم :
- بیا بشین بابا.
دیگه عادت کرده بودم به اینکه حامد اینطوری صدام کنه. دروغ چرا، با اون سن و سال و هیکل انگار ته دلم پنجاه کیلو قند و آب میکردن. انگار هزارسال از اون شب هایی که کابوس برگشتش و میدیدم گذشته بود.
حامد و شهاب کمکم کردن رو صندلی عقب دراز بکشم و خودشون جلو نشستن. حامد رانندگی میکرد و شهابم رو صندلی شاگرد. ویلچر منم تو صندوق عقب چپونده بودن. فقط دوست داشتم زودتر از شرش خلاص Ø
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهرا باقری | نویسنده رمان
😂😂😂
۲۰ ساعت پیشسهیل۳۰
0واقعا فکرنمیکردم شنل بنفشه بخواد تااین حد پیش بره..اولای رمان با خودم گفتم بهرحال یه گروهن و هر جا دلشون میخواد میرن و میان
۲ روز پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
نبابا، اینا برای اون شب لحظه شماری میکردن که علیرضا رو با خاک یکسان کنن، اگر یه ذره بیشتر طول میکشید زنده نمیموند 🥲
دیروززهرا
1این سوگندم چه دلش شوهر میخواد اخر سگم نمیگیرتش 😂
۲ روز پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
خوش اشتها هم هست😐
۲ روز پیشمیم
1چه انتخاباییم می کنه این سوگند،قشنگ از محبت زیاد می خوان سر به تنش نباشه اصلا،ولی فکر کنم به شهاب میاد 🤣
۲ روز پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
دقیقاً شهاب مناسبشه، از پس اخلاق هم خوب برمیان 😂😂😂
۲ روز پیش
لطفا صبر کنید...

رهگذر
0خیلی دلم میخواد احمد بزنه پاهای سوگندو کج کنه 😂😂