سرو پناه به قلم هاجر منتظر
پارت شانزده :
لباس آبی آسمانیاش که همین امروز صبح رؤیا برایش اتو زده بود و به تن مردانهاش نشسته بود، حالا کامل سرخ شده بود. نگاه باریک و موشکاف مرد روی زخم عمیق لای موهای پیشانی و شقیقهاش نشست. خونی شفاف و سرخ با فشار بیرون میزد و گردن و یقه و شانهاش را رنگین میکرد و همینطور پایین میرفت. پلکهایش نیمه باز بود و لبهایش مدام باز و بسته میشد و چیزی را تکرار میکرد، مرد خم شد و گوش تیز کرد
لطفا صبر کنید...
