بازی مات به قلم آرزو شریفی
پارت شصت و یک :
روشا از مسئول دم درب چادری تحویل گرفت که به زور میتوانست روی سرش نگهش دارد.
از دور با خم کردن سرش سلامی کرد و به سمت ضریح رفت.
ناخواسته همش چهره شهاب جلوی چشمانش بود.
بعد از زیارت نسبتاً کوتاهی به حیاط حرم برگشت و همانجا نشست.
از بچگی هر وقت میآمد چنین جاهایی هر خواسته و دعایی داشت فراموشش میشد. انگار که همه چیز برایش بی معنا و بی ارزش میشد.
کتاب دعایی از توی قفسه بردا
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
مهسا
0واا *** که کلمه بدی نیست سانسورش کرد برنامه
۶ روز پیش
آرزو شریفی | نویسنده رمان
چه جالب ولی واسه من هست کلمه امام
۶ روز پیشمهسا
0چند سال پیش که ما رفته بودیم مسافرت مشهد، تو حرم *** رضا یه بچه ای کنار ما خوابش برده بود مامانش کنار خودش درازش کرده بود. ما یه گوشه نشسته بودیم ولی خادما هی میومدن به این خانمه میگفتن بچتو بردار. هم به *** رضا بی احترامی میشه هم مسیر زائرا رو سد میکنید
۶ روز پیش
آرزو شریفی | نویسنده رمان
والا من هم با این صحنه روبرو شدم ولی یبار توی حرم حضرت معصومه دیدم که چند نفری دراز کشیده بودن/ حالا اگه نمیشه هم به بزرگی خودتون ببخشید🙈🙈🙈🙈
۶ روز پیشمهسا
0یه سوال پیش اومد برای من آراز و روشا تو حیاط حرم حضرت معصومه خوابیدن؟
۶ روز پیش
آرزو شریفی | نویسنده رمان
والا یه چرتی زدن
۶ روز پیش
لطفا صبر کنید...

تارا
0اتفاقا حرم *** رضا و حرم حضرت معصومه صحن های خاصی داره برای استراحت و دراز کشیدن خیلی هم باحاله کیف میکنی من تجربه کردم هردوجارو