پارت شصت :

قرارش با آراز برای ساعت پنج عصر بود؛ خوشبختانه چمدانش را کامل باز نکرده بود و برای رفتن کار خاصی نداشت
- آخه این چه اومدن و رفتنی شد؟
- من واسه دیدن تو اومدم، هر چقدرم ببینمت سیر نمیشم ولی بیشتر بمونم جز ناراحت شدم هممون چیز دیگه‌ای نداره... یه مدت دیگه دور باشم بلکه دلش باهام یکم نرم شد.
خودش هم خیلی خوب می‌دانست که دل او و پدرش هیچ وقت باهم خوب نخواهند شد.
نه او دختر مورد تایی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهسا

    2

    آراز چه طرفداری شهابو میکنه

    ۷ روز پیش
  • راز

    3

    بیچاره روشا در اوج همه کَسی داشتن بی کَسه

    ۷ روز پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️