مهجوری به قلم معصومه علیایی
پارت سی و هفتم :
خدا را چه دیدی شاید بعدا نصیبش میشد!چشم از مسیر رفتهی او گرفت و میشکا بود که با دیدن مهدخت که منتظر آمدن او بود کنارش ایستاد. دستی به گره روسریاش کشید و حینی که به پهلو میشد تا وارد مغازه شود، گفت:
-چرا اینجا وایسادی؟بیا... .
جملهاش با گرفته شدن دستش توسط مهدخت و بعد هم چرخیدنش سمت او، نصفه ماند.مهدخت قدمی به او نزدیکتر شد و پس از نگاهی به سر تا پای او، مشکوک از به یکباره رفتن
مطالعهی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
حدیث
0عاشق شدی دیگه میشکا جان، کی میخوای قبول کنی؟ از خداتم باشه عاشق کسی مثل استیون بشی، والا دیگه
۱ ساعت پیشحدیث
0عاشقتم مهدخت عاشقتم😂چقدر خوبه این دختر، میشکا میگه چرا نمیتونم چیزی ازت پنهون کنم😂😂
۲ ساعت پیشآمنه
0شاید توجه نکرده باشید ولی در ذات آدمها هست که قد کوتاه آدمهای قدبلند دوست دارند و برعکس و اونهایی که سبزه هستند از اونهایی سفید هستند و اونهایی که سیاه هستند از آدمهای پوست روشن خوششون میاد رنگ مو مشکیها از موهای بور و برعکس اون و حتی در رنگ چشمها هم این قضیه صدق میکند حالا عاشق باشی بدتر دل میبندی
۲ ساعت پیشفخری
0ممنون از رمان خوبت معصومه جان عالی بود خدا قوت عزیزم قلم بی نظیرت مانا 💙
۲ ساعت پیشنرگس
0به خدا میشکا شانس داره استیون این همه نامش میخونه حالا اگه شانس من باشه به طرف پیام میدم بعد سین میزنه جواب نمی ده
۲ ساعت پیشمحیا
0وای منم از اون روز میترسم نکنه اون نامه رو تو وسایل استیون پیدا کنه🫣😥
۴ ساعت پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
نامه پیش استیونه و از خودش جداش نمیکنه ولی نمیدونم شایدم افتاد دست ویلیام🙄🤔اگه بیفته دستش خیلی بد میشه مگه نه؟
۴ ساعت پیشمهسا
1میشکا اگرم نخاد مهگل کاری میکنه عاشق استیون بشه😂
۴ ساعت پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
مهدخت انقدر دم گوشش از استیون میگه تا آخرش عاشقش بشه عاشقشم که شد میگه دیدی گفتم دوستش داری😂
۴ ساعت پیشNana
0هیچ حس خوبی نسبت به ویلیام ندارم همش احساس میکنم علیه استیون کاری میکنه
۶ ساعت پیش
معصومه علیایی | نویسنده رمان
شاید اگه بفهمه استیون چیکار کرده تلافی کنه🤔
۵ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

حدیث
0خسته نباشی قلبیم، جواب استیون در سوال آنتونی خیلی خوب بود:)