یک جنایت عاشقانه | تیغ به قلم صبا سروین
پارت سوم :
"نیلین"
تمام روز رو با شیرین در حال دویدن برای انجام کارها بودیم. آخرین روزهای سال بود وشرکت بسیار شلوغ.
انگار قرار بود تمام کار های عقب افتاده توی یک سال، تو پونزده روز آخر اسفند جمع بشه.
شیرین که به دقت مشغول انجام کارها بود همونطور که سرش پایین بود گفت:
گالری نقاشی امروزه ها، یادته که چقدر مهم بود، امروز نریم دیگه رفتیم واسه خودمون تا اخر اسفند.
سریع به ساعت نگاه کردم و خوشحال از این که کم مونده تا خلاص شیم جواب دادم: آخ آخ...آره،بذار از این دیوونه خونه بزنیم بیرون بعد میریم اونجا.
کارهای روزمرهی شرکت انجام شد و من و شیرین با تنی له و داغون از شرکت بیرون زدیم. ساعت حدودا چهار عصر بود که رضایت به رفتنمون داده بودن.
توی آسانسور مقنعه ی شرکت رو با یک شال عوض کردم، ریمل پخش شده زیر چشمم رو پاک کردم و همراه با رژ لبم تمدیدش کردم.
به سمت پارکینگ شرکت رفتیم و خدا خدا میکردم که توی ترافیک این ساعات به موقع برسیم.
***
ماشین رو یک خیابون بالاتر پارک کردم و راه افتادیم.
این گالری نقاشی اثر تکی و مخصوص چند هنرمند بود و من و شیرین از مدتها قبل منتظر افتتاحیهاش بودیم.
همیشه از دیدن چند اثر از هنرمندهای مختلف، در کنار هم لذت میبردم. انگار توی فرصت کوتاهی میتونستم تفاوت هنر چند نفر رو ببینم و این برام جذاب بود.
در شیشهای گالری رو باز کردم و در بدو ورود بوی چوب و وانیل که بر اثر روشن بودن عود بود به مشامم رسید.
جمعیت زیادی توی گالری بودن و همه مشغول دیدن آثار.
نقاشی ها توی همهی سبک ها خیره کننده بودن و من که عاشق رنگها بودم، جذب تابلو های رنگین تر می شدم.
شیرین با دقت مشغول صحبت با یکی از افراد اونجا شدو شروع به پرسیدن سوال کرد.
تک به تک نقاشی ها رو از دید می گذروندم و انگار چشمم داشت جلا پیدا میکرد و روحم صیقل میخورد. نقاشی آبرنگی زیبایی رو نگاه کردم که از طبیعت جنگلی در پاییز بود و از دیدن رنگهای درخشانش لبخند زدم.
سرم برگشت و درست در کنارش چشمم به یک نقاشی خیره شد.
نقاشی ترسناکی با رنگهای مرده و بیروح. برعکس نقاشی اول طبیعت زیبایی نداشت و رنگهای مردهش حس خفگی رو القا میکردن.
تصویری از یک مرد گردن بریده تو پیاده روی یک خیابون شلوغ و زیر تیر چراغ برق.
نگاهم خیره موند و اون لبخند عمیق از روی لبم رفت. همه چیز به طرز عجیبی واقعی می زد و انقدر توی اون اغراق شده بود که حدس میزدم از سبک اکسپرسیونیسم باشد.
غرق نقاشی بودم که با صدای پسری به خودم اومدم.
- نظرتونو جلب کرد؟
سرم به سمت صدا برگشت. صاحب صدا؛ پسری سی و دو سه ساله میزد و کلاه نقاب دار سیاهی روی صورتش سایه انداخته بود.
دوباره به سمت نقاشی برگشتم و گفتم: آره...نمیدونم چرا اما به نظرم به طرز عجیبی واقعی میاد.
دوباره برگشتم و نگاهش کردم. چشمهاش زیر سایهی نقاب کلاهش به سختی معلوم بود و تشخیص دقیق چهرهش ممکن نبود.
لبخند به شدت سردی زد و چشمهای تیره و عجیبش رو طوری به من دوخت که انگار می خواد درونم رو ببینه.
بعد از اون نگاه عجیب با لحن بسیار آرومی گفت: از ویژگی های یک کار تمیز همینه، که شما جوری ترسیمش کنی که انگار واقعیته...و جوری انجامش بدی که فکر کنن نقاشیه...
مات حرفی که زد شدم و دهنم خشک شد.
حیرتم رو که دید خندید و گفت: خوش باشید...و رفت...
****
شیرین پیدام کرد و شروع کرد به توضیح از یک نقاشی. اون یه بند حرف میزد و من حواسم کاملا پرت شده بود.
توی تمام مسیر برگشت حتی بعد از رسوندن شیرین به حرف عجیب پسر فکر میکردم.
به خونه رسیدم و از شدت خستگی روی کاناپه ولو شدم.
همونطور که ذهنم درگیر بود، خدارو شکر کردم که بیرون یه چیز خورده بودم وگرنه کی حوصله داشت الان پاشه یه چیز برای شام بپزه؟!
گوشیمو برداشتم و تو جواب شیرین که پرسیده بود رسیدی؟ نوشتم آره.
اینستاگرام رو باز کردم تا یکم توی اکسپلور بچرخم و برم حموم.
پست ها یکی یکی رد میشد و از دیدن پستهای طنز بلند قهقهه میزدم. یک دفعه پست بعدی اومد و دستم روی تصویر ایستاد.
قهقههم در آن واحد خشکید و بهت جاش رو گرفت.
تصویر هولناک بود و خبر هولناک تر...
جسد مردی پنجاه و هفت ساله در خیابانی شلوغ در تهران پیدا شد...
با دهن باز به عکسی که زیادی آشنا بود نگاه میکردم.
مردی زیر تیر چراغ برق، گردنش بریده و خونش روی سنگ فرش های پیاده رو جاری بود.
خودش بود، همون نقاشی لعنتی....
لطفا صبر کنید...
