ساکن پلاک 13 به قلم فاطمه اصغری
پارت سی و یک :
پدهای کثیف را در سطل انداخت و رو به سینا کرد. سعی کرد نگاهش روی بالاتنهی لخت او که حالا روبرویش نشسته بود نماند. سری به تایید تکان داد و نگاهش کمی جدیتر شد.
- ایرادی داره؟!
سینا شانهای بالا انداخت. گوشی را به مستانه برگرداند.
- نه بابا. ایراد چی؟ ولی تو که کارت خوبه. زودتر میزدی تو این خط.
- اگه قلب داداشم زودتر به این حال افتاده بود، حتما زودتر میاومدم.
- تو آØ
لطفا صبر کنید...
