خود دیگرم به قلم آرزو شریفی
پارت هفتاد و چهارم :
هر بار که علی زخم خورد گفتم میمانم و مرهم دردهایش میشوم. میمانم و وقتی حالش خوب شد میروم. خانوادهاش را از دست داد و من گفتم میمانم همه کسش میشوم. مادری که با اینکه هیچ وقت ندیده بودمش ولی داغ رفتنش با من غریبه کاری کرد که وقتی شنیدم وسط خیابان روی زانوهایم فرود آمدم. داغ پدری که وقتی علی میخواست فردایش موضوع من را برایش بگوید و خواستگار خانهیمان شود پر کشید. یادم است آنروز خودم را آدم نØ
لطفا صبر کنید...
