آشوب به قلم حدیث بلیار
پارت صد و سی و هشتم :
مبهوت و ناباور به تماس قطع شده از طرف مهتا نگاه کردم که مهام موبایل رو از دستم قاپید و درحالی که داشت تند-تند شمارهی مهتا رو میگرفت، نیم نگاهِ رنگ و رو پریدهای بهم انداخت و با ترس گفت:
- چی گفت بهت؟ چی گفت آشوب؟
وقتی با بوقهای ممتد و تماسهای بیثمر مواجه شد، بزاق دهنم رو با بدبختی قورت دادم.
استرس توی تک به تک نقاط پوست و استخونم درحال حرکت بود و نگاهم که با وحشت به روبرو پ
مطالعهی این پارت کمتر از ۳۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت دیروز تقدیم شما شده است.

حدیث بلیار | نویسنده رمان
کلاً اشکمون در اومد🥲 عیب نداره عوضش پارتهای امروز همه چیزو میشوره میبره
۷ ساعت پیشنگار
0اره واقعا اشکم در اومد،عهه خدایی پس من برم سه سوت پارت بعد رو بخونم🥰💙💙
۱ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
بخون که خوب میخونی
۱ ساعت پیشنگار
0کاشکی آشا هم تو جمعشون بود،ای خدا واقعا دارم از حرص میمیرم که چرا نتونستم پارت رو به موقع بخونم😭ای خوداا یعنی واقعا آشوب میخواد فندوق رو بزائه؟🥹ولی خب جا قحط بود باید حتما جلو زندان دردش می گرفت😑😂😂💙💙
۱۰ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
تو بغل مهراب دردش گرفت😁
۷ ساعت پیشنگار
0ای خوداا اینا چقدر باحالن حتی درد زایمانش هم تو بغل مهرابه🥰💙💙
۱ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
قشنگیش به همین بود😁
۱ ساعت پیشنگار
0حدیث جونم واقعا مرسی پارت فوق العاده ای بود جوری که هم بغضم گرفت از روی غم و مرگ آشا هم بغضم گرفت از روی ذوق خوشحالی ذوق اینکه لهراسبی رو گرفتن ذوق اینکه قراره فندوق به دنیا بیاد و کلی ذوق دیگه واقعا خسته نباشی حدیث عالی بود🙏🏻💖💙💙
۱۰ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
عزیزمی♥️
۷ ساعت پیشنگار
0قربانت عزیزم🥰💙💙
۱ ساعت پیشفاطیما
0وایی بچه اومدد🥹🥹
۴ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
آرهههه
۴ ساعت پیشراز
0بهترین دیالوگ قربون صدقه های مهراب برای آشوب بود
۶ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
🫠👌🏻
۶ ساعت پیشمحیا
0مهراب هم نمیدونست که آشا خواهرش نیست وزن لهراسبیه
۱۰ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
بله نمیدونست
۷ ساعت پیشنگار
0ولی خب خوبه که آشا قبل مرگش حداقل به آرزوش یعنی آبجی گفتن آشوب رسید خیلی دلم براش سوخت جونش رو فدا کرد بخاطر خانواده اش واقعا شهامتی که آشا داشت قابل تحسین بود🤧🤧💙💙
۱۰ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
درسته👌🏻
۷ ساعت پیشسهیل۳۰
0واقعا اشکمو دراوردید بااین پارت عالی بود🥹🥹کاش آشوب اسم دخترشو بذاره آشا
۱۵ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
زنده باشید 🙏🏻♥️
۷ ساعت پیشسارا
0چقدر من گریه کردم 🥺همه به کسایی که دوسشون داشتن رسیدن ولی دلم خیلی برای مهتا و مهام میسوزه دلم میخواد یه بلایی سر عرفان بیاد💚
۲۰ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
سر عرفان چرا😂
۱۹ ساعت پیشفاطمه ❤️
3خیلی ناراحت شدم برای مهتا واقعاً گناه داشت حقش یه زندگی بین کسانی بود که دوستشون داشت بود ممنون حدیث جان 💜💜
۲۲ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
اینم از سرنوشت و زندگی تلخ مهتا
۲۱ ساعت پیشNana
0دلم واسه مهام و آشوب کباب شد کاش مهتا میموند
۲۳ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
:)💔
۲۱ ساعت پیشجد پفیوز اندرس
0حدیث به ارمان بگو بیاد لیانای بیچاره رو از سینگلی در بیاره😭
۲۳ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
رو شاخشه🙌🏻
۲۱ ساعت پیشآمنه
0اخه مهام و مهتا در حدی کنار هم هستن که در یک خونه زندگی میکردن و حتی وقتی خونه مهراب بودن نقش زن و شوهر بودن خیلی دلم برای مهام میسوزه
۲۳ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
خیلی به هم وابسته بودن، بیچاره مهام...
۲۱ ساعت پیشآمنه
1حال همه خوب باشه اما مهتا با رفتنش مهام رو از آرامش محروم کرد در واقع توی هر سنی که باشیم آرامشی که کنار مادربودن رو کنار هیچ *** پیدا نمیشه
۲۳ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
همینطوره
۲۱ ساعت پیشماهی
0اخجوون اسم بچشون رو بزارن اشا یا مهتا 🥲
۲۴ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
👌🏻
۲۱ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

نگار
0عرر مرگ آشا خیلی دردناک بود جوریی که اشکم در اومد🤧آخر پارت هم باز آشکم در اومد چرا چون مهراب آزاد شد آشوب هم که داره فندوق رو میزائه ولی خب این اشکم از ذوقه🥹💙💙