آشوب به قلم حدیث بلیار
پارت صد و سی و نهم :
گریههای عمیق و بلند آشوب را میدید و خون به دلش میشد.
اما...این گریهها در واقع بخاطر چه بود؟
از دردی که داشت؟
یا از غصه و دردی که قلبش را احاطه کرده بود؟
در حقیقت؛ با ورود به فضای بیمارستان و درک کردن مرگ مهتا و نبودنش در آن لحظه، گریههای آشوب سوزناکتر شده بود.
حتی کادر درمان و پرسنل هم عزادار بودند و فضای بیمارستان در جو سنگین و بسیار بدی فرو رفته بود.
حال مهراØ
مطالعهی این پارت حدودا ۳۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴ ساعت پیش تقدیم شما شده است.

حدیث بلیار | نویسنده رمان
وقتی من میخوام از جلوی یه ماجرا بگذرم و بچهها نمیذارن:
۱۰ دقیقه پیشیه بنده خدا
0وایی خیلیی دلم برا این ورژنشون تنگ شده بود چی بود اینقدر افسرده و غمگین و ناامید بودن؟
۱۷ دقیقه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
خداروشکر تهش خوش شد🙂
۱۱ دقیقه پیشغزل
1یه بلایی سر این عرفان سگ نیاد پارت آخر ما راحت شیم؟
۲ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
همینکه آتیشش خوابیده واسهمون کافیه
۱ ساعت پیشیه بنده خدا
0نه حدیث جونم حداقل برا من یکی کافی نیست یعنی چی که هر بلایی خواست سرمون اورد بعد هم ما فقط به خاطر اینکه یکم ادم شده و اروم ببخشیمش؟؟نو نو نو نو یه بلایی سرش نیاریم خدایی؟
۱۸ دقیقه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
درمورد عرفان پارت نداریم دیگه...تموم شد عرفان
۱۱ دقیقه پیشیه بنده خدا
0نیشتوو ببند سینگله بدبختت 🙄😂🤣🤣
۱۹ دقیقه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
وضعیت همهمون😭😂
۱۱ دقیقه پیشلیلا
0وایی حدیث چیکار میکنی دختر مگه نمیدونی من سینگلم 🤣🤣فک نمیکنی یهو بد بشه ای خاک تو سرم🤣🤣
۲ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
مگههه من سینگل نیستمممم😭😂
۱ ساعت پیشلیلا
0حدیث جونم نمیگی من یهو دلم بخواد 🤣🤣 زودتر شوهر کنم
۵۱ دقیقه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
تلاش کردم ترغیب بشید دیگه😂😂 بقیهاش با خودتون
۴۵ دقیقه پیشلیلا
0مهرابم الهیی ببین حدیث میگه خودم کنترل میکنم اما ن ولی آشوبم کم کرم نریخت آشوب مارمولک خوب بلده مهرابو آتیشی کنه 🤣🤣
۲ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
چقدرم که مهراب روی خودش کنترل داشت🥲😂
۱ ساعت پیشلیلا
0خب دیگه مهراب اصلا کنترلی جلوی آشوب نداره 🤣🤣
۵۲ دقیقه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
تا باشه از این کنترل نداشتنا 😁
۴۵ دقیقه پیشلیلا
0حدیث حدیث حدیث بمیرم برات دختر عالی بود عزیز دلم شاهکار اصلأ باورم نمیشه که فقط ی پارت مونده حدیث بهترینی رمانت انگار بخشی از زندگیم شده بود الان تموم میشه انگار ی جوری شدم خیلی بغض کردم کاش هیچوقت تموم نمیشد بیشتر بخاطر اینکه بجای نویسنده ی رفیق بودی برام ❤️❤️کاش رمان جدیدت زودتر شروع بشه تا بازم
۲ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
خدا نکنه دخترررر😭 خیلی دلم براتون تنگ میشه💔
۱ ساعت پیشلیلا
0عزیزمی حالا که رمان جدیدت شروع میشه زودتر خدا کنه من تا تهش پیشتم ❤️❤️
۵۳ دقیقه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
باعث افتخارمه❤️:)
۴۶ دقیقه پیشآتاناز دلارام
1میگه اگه پسر میشد نمیذاشتم بهش شیر بدی وای از دست تو مهراب 🤣🤣آشوب حالا چی میشد به مهراب و شیر بدی
۱ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
جدی میگهها🤣🤣
۵۷ دقیقه پیشآتاناز دلارام
0از مرد ها هرچی بگی برمیاد
۵۴ دقیقه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
👌🏻😂😂
۴۶ دقیقه پیشلیلا
0تا بازم بهت کامنت بدم یعنی عاشق کامنت گذاشتن برای توهم حدیث
۲ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
باور کن منم طور خاصی دوستت دارم🥲کامنتهات همیشه یه انرژی خاصی بهم میده و از اینکه پارت به پارت همراهم بودی باعث میشد با روحیه به نوشتن ادامه بدم🫠
۱ ساعت پیشلیلا
0حدیث جونم من بیشتر بیشتر بیشتر دوست دارم وقتی انقد قلمت عالی عزیزم خواننده خودش جذبت میشه یعنی اولین پارتو که خوندم جذبت شدم مخصوصا اخلاقت تکی دختر تک ❤️❤️
۵۵ دقیقه پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
دورت بگردم لطف داری به من🙂♥️
۴۶ دقیقه پیشآتاناز دلارام
0الهی مهام چه قدر تو این پارت مظلوم بود الهی تو بغل خالش داشت گریه میکرد 😭😭پسر نازم
۱ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
چقدر مظلومانه تو بغل آشوب گریه میکرد 🙃💔
۵۶ دقیقه پیشآتاناز دلارام
0وای حدیث داری با قلب ما چیکار می کنی دختر خسته نباشی بالاخره لیلی و مجنون به هم رسیدن
۲ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
خداروشکر بالاخره مصیبتها به پایان رسید🥲
۵۷ دقیقه پیشآمنه
0ممنون حدیث بانو پارت عالی بود البته باید بگم رمان عالی بود همیشه خوش بدرخشی
۲ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
ممنون از همراهیت قشنگم♥️
۵۷ دقیقه پیشآمنه
0میدونم توی زندگی یک آدم خوب قربانی میشه ولی رفتن مهتا و به خصوص از اومدن مهام به دیدن خالش هیچ چیزی باعث خندم نشد البته از دیروز کم خنده شدم دلم برای مهام میسوزه اینو تا حالا به هیچ یک از شخصیتهای رمانهایی که خواندم نگفتم ولی برای مهام میگم الهی دورت بگردم انگار جلوی چشمام هست و غمش رو احساس میکنم
۲ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
مهام خیلی گناه داشت... خیلی
۵۸ دقیقه پیشلیلا
1میگم حدیث دیدی مهراب چقد سر آشوب غیرتیه فک کن میگه اگه پسر بود نمیذاشتم بهش شیر بدی 🤣🤣 اینجا از خنده مردم یان وقتی که آشوب گفت شیر تو مغاز هست 🤣🤣
۲ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
حرف آشوب قشنگترم بود😂😂
۱ ساعت پیشلیلا
0چه اسم قشنگی واسه بچه گذاشت آرام حرفشم قشنگ بود حرف مهراب خیلی قشنگ بود که اسم آرام انتخاب کردم الهیی
۲ ساعت پیش
حدیث بلیار | نویسنده رمان
تضاد اسم آشوب رو انتخاب کرد😁
۱ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

یه بنده خدا
0میگم حدیثث اون خواستگار الهام بوداا چیشدش؟ من فکر میکردم سر اون قراره ما کلیی ماجرا داشتع باشیم قراره اونا هم تو گذشته نقش داشته باشن و همینطور یه خواستگار ساده نباشن😂