پارت پنجاه و یک :
ناخواسته نگاهم به اسلحه ای افتاد که کنار کمرش جا خوش کرده بود.
برای چند لحظه چشمم روی اون ثابت موند و یه فکر ترسناک از ذهنم گذشت.
یعنی ممکنه یه روز همون اسلحه رو به سمتم بگیره؟
انگشتم ناخودآگاه توی هم گره خورد و با خودم فکر کردم اگه یه روز تصمیم بگیره از شرم خلاص بشه، واقعاً چه کاری از دست من برمیاد؟
آخه لنزو واقعاً ازم متنفر بود.
منِ بدبخت، با وجود تمام درد هایی که داشتم
مطالعهی این پارت حدودا ۱۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
مادر 3فرزند
0خیلی رو اعصابه 😬😁
۲ ساعت پیششکیلا
0استرس اینو دارم پرنیا اخر کاری ازمایش ها روی بدنش باعث بشه بمیره🥲خیلی دارن به بیچاره فشار میارن
۳ ساعت پیشمادر 3فرزند
0بعد از حرف های آدریانا یهو استفان میادیه سوزن میزنه به پرنیا میگه خب حالا ببینیم پاسخ فیزیولوژیکی بدنت چیه😬😬 مرتیکه..
۱۰ ساعت پیشسارا
0مریم تو عجب گیری به پاسخ فیزبولوژیکی دادی🤣🤣ایی دلم درد گرفت
۳ ساعت پیششکیلا
0خب راست میگه بچه بهش بگید حداقل روی بدنش چه ازمایصی انجام میدین بی..😭😭
۳ ساعت پیشمادر 3فرزند
0آقا من از لنزو خوشم نمیاد،از ماتئو هم همینطور ولی نمی دونم چرا از استفان متنفرم😡 اصلا هیچجوره کاراش قابل قبول نیست مرتیکه،من دوباره عفت کلامم داره ته می کشه😂😂
۱۰ ساعت پیشAsra
0دلم برای پرنیا میسوزه خیلی سخته زنده باشی و زیر دست یه پزشک روانی تحت ازمایش قرار بگیری
۱۰ ساعت پیشسارا
0من واقعا به ادریانا مشکوکم چه طور شد یهو انقدر مهربون شد🙂😐
۱۰ ساعت پیش...
0امیلی بیچاره دلشو به لنزو باخته💔
۱۰ ساعت پیش...
0چه قدر با جذبه و خفن لنزو رو توصیف کرد💀
۱۰ ساعت پیشسارا
0واو وارد پارت پرنیا شدیم💀
۱۰ ساعت پیشسارا
0خوب از خجالتت در بیام😂💔یعنی باهاش چی کار میکنه😂😂💔
۱۰ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

آرنیکا🩵
0تصور کنید یه روز پرنیا بشه یه پزشک روانی و استعفان موش آزمایشگاهی پرنیا😂😂فقط اینجوریه ک دلم خنک میشه🫠