پارت پنجاه :
حالا فقط من بودم و اون.
توی یه فضای بسته، با فاصله ای که برای فرار کردن ازش کافی نبود.
ضربان قلبم کمی اوج گرفت.
ازش خجالت می کشیدم به خاطر همین رومو ازش گرفتم و صورتم رو به سمت پشتی صندلی که روش دراز کشیده بودم برگردوندم.
سعی کردم وانمود کنم حضورش برام هیچ اهمیتی نداره.
انگار نه انگار که همین چند دقیقه پیش، فاصلهی بینمون به طرز عجیبی کم شده بود.
انگار نه انگار که برای
مطالعهی این پارت حدودا ۲۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
مادر 3فرزند
0وای بیچاره امیلی،واقعا دلم واسه بی کسی و محبتی که ندیده سوخت 😔😔
۱ ساعت پیشدنیز
0کیانا بازم میگم لطفا مراقب امیلی باش چیزیش نشه
۱۰ ساعت پیشحنانه
0بمیزم برای دلت🥺🥺میگه اخه لنزو واقعا ازم متتفر بود🥺🥺متنفر نیست امیلی کوچوو متاسفانه خشن و عصبیه همین🥺
۱۰ ساعت پیشحنانه
0به خدا که لنزو حسابی نرم و مهربون شده😍
۱۰ ساعت پیشحنانه
0هنوز روی حرفمم بدجور روی لنزو کراشم
۱۰ ساعت پیششایسته
0درسته خوشحالم لنزو عاشق امیلی بشه اما ماتئو این وسط چی؟ نمخوام درگیر شن باهم😭
۱۰ ساعت پیششایسته
0انگار لنزو داره احساساتش رو پشت دیوار خشونت و بیرحمی پنهون میکنه😁
۱۰ ساعت پیشسارا
0فکر کنم لنزو میخواد حتی امیلیو از ماتئو هم دور کنه و پنهونش کنه امیدوارم لیلیان بره به ماتئو گزارش بده😬
۱۱ ساعت پیشسارا
0لیلیان درود به سجاعتت👌
۱۱ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

ثنا
0کاش میتونستم حرفای دل امیلی رو یه جوری به لنزو برسونم شاید باهاش مهربون تر بشه😭