پارت صد و پنجاه و سوم :
یه موقعهایی هرچی بیشتر به زندگی قبلمون فکر میکردم بیشتر به عمق فاجعه پی میبردم و آتیش میگرفتم.
کارهایی که با خواهر و برادرم کرده بودن مثل یه داغ روی دلم مونده بود و شاید فقط از بین بردن مسببش خنکم میکرد.
به اون دختر احمق یاد میدادم که نباید بدون دونستن داستان زندگی کسی قضاوتش کنه.
- منم فردا میام باهات.
سرش کمی چرخید و بعد از اون نگاه تقریبا عصبی هوف کلافهای کشید.
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

صبا سروین | نویسنده رمان
وای الان که گفتی دیدم اره😍😍🤌
۱۳ ساعت پیشخسته دل
4گندم احمق بسوز که حقته به حرفای احمق تر از خودت یعنی مهیار باور نکنی ودهن گشادت را موقع عصبانیت باز نکنی ممنون نویسنده جان دلم خنک شد
۲ روز پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
وای حرص نخور😂🤌
۲ روز پیشaram
2ووی توروخدازودی بذارببینم چ گفته..اسن دختره احنق اینجاحقشه تازودقضاوت نکنه نکبت
۲ روز پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
چشم عزیزم
۲ روز پیشZeynab
3پرهام راست میگه گندم لیاقت عشق پدرام نداره با هرکی بد بود واسه گندم صدشو گذاشت حق نداشت دلشو بشکنه
۲ روز پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
عصبانی بود
۲ روز پیشHani
1بسووز گندم خانوم
۲ روز پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
خنک شید حالا
۲ روز پیشZ.k
2خیلی خوبه که یسری ابهامات برطرف سه وگندم اصل ماجرا را بدونه
۲ روز پیشرایکا
5وای:)) مرسی که اینکارو پرهام داره میکنه، پدرام قطعا اهل حرف زدن نبود. ولی شدیدا لازمه گندم یکم بسوزه و به غلطی که کرده پی ببره.
۳ روز پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
اره پدرام ده سال بعدم حرف نمیزد!
۲ روز پیشاَسماء
4آها گندم حقش بود بسوزه تا بفهمه نباید تو عصبانیت حرفی رو زد که پشیمونی به بار بیاره
۳ روز پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
اره کمی حقش بود!
۲ روز پیشفاطمه
3کاش کمی هم راجع به مهیار و باباش بهش بگه تا حتی اگه کلاهش اونور افتاد،سمتشون نره و نتونن دوباره بین این دو تا رو بهم بزنن.اینجا با اینکه پرهام از گندم حرصیه ولی کارشو دوست داشتم
۳ روز پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
شایدم بگه
۲ روز پیشزری
1بله حس برادرانه اینه🥹🥹🤌🤌
۳ روز پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
بلهه
۲ روز پیشمهسا
1اخیش دلم خنگ شدگندم لیاقت پدرام نداشتی
۳ روز پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
😂😂
۲ روز پیشرزا
1منم دلم برا پدرام سوخت هر چی که بوده وهست حداقل عشقش به گندم پاک بود نباید این جوری پدرام را نقره داغ می کرد با حرف هاش منم دلم خنک شد حقش بود
۳ روز پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
اره باید بفهمه زود حرف نزنه
۲ روز پیشراز
1بزار حالیش کنه این دهن لامصب رو هر جایی با هر حرفی باز نکنه ک اگه باز کرد گلش بگیره
۳ روز پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
حالیش میکنه
۲ روز پیشDarya
1گندم احمق حالا بسوز .درسته که برای بعضی کاراش حق داشت ولی آدم حتی در مقابل دشمنشم باید از زدن یه سری حرفا بگذره .
۲ روز پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
گندم عجوله
۲ روز پیشرویا
0و آب ریخته رو به هیچ وجه نمیشه جمع کرد..مثله حرفه از دهن بیرون اومده رو و ای کاش قبل از زبونمون عقلمون کار می کرد
۲ روز پیش
صبا سروین | نویسنده رمان
درسته رویا، حرف تلخ از یاد آدمی نمیره!
۲ روز پیش
لطفا صبر کنید...

رایکا
2این پارت وایب رابطه های برومنس خفنی مثل داداشای سالواتور، وینچستر و مایکلسونو داد بهم😭💕